پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۴۴

ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش

در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش

هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند

خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش

حسن فانی می‌دهند و عشق فانی می‌خرند

زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش

می‌کشندت دست دست این دوستان تا نیستی

دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش

این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند

پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش

با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش

از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش

رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور

غره آن روی بین و هوشیار خویش باش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۴۶دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۴۷عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۴۸ساقیا بی‌گه رسیدی می بده مردانه باش
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۴۹شده‌ام سپند حسنت وطنم میان آتش
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۵۰به شکرخنده اگر می‌ببرد جان رسدش
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۵۱گر لب او شکند نرخ شکر می‌رسدش
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۵۲آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۵۳بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.