پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۸۲

تو چشم شیخ را دیدن میاموز

فلک را راست گردیدن میاموز

تو کل را جمع این اجزا مپندار

تو گل را لطف و خندیدن میاموز

تو بگشا چشم تا مهتاب بینی

تو مه را نور بخشیدن میاموز

تو عقل خویش را از می نگهدار

تو می را عقل دزدیدن میاموز

تو باز عقل را صیادی آموز

چنین بیهوده پریدن میاموز

یتیمان فراقش را بخندان

یتیمان را تو نالیدن میاموز

دل مظلوم را ایمن کن از ترس

دل او را تو لرزیدن میاموز

تو ظالم را مده رخصت به تأویل

ستیزا را ستیزیدن میاموز

زبان را پردگی می‌دار چون دل

زبان را پرده بدریدن میاموز

تو در معنی گشا این چشم سر را

چو گوشش حرف برچیدن میاموز

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۸۴بیا با تو مرا کارست امروز
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۸۵چنان مستم چنان مستم من امروز
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۸۶چنان مستم چنان مستم من امروز
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۸۷در این سرما سر ما داری امروز
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۸۸الا ای شمع گریان گرم می‌سوز
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۸۹در این سرما سر ما داری امروز
  7. غزل شمارهٔ ۱۱۹۰ای خفته به یاد یار برخیز
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۹۱ماییم فداییان جانباز
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.