پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۰۷

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

قالب خاکی به زمین بازداد

روح طبیعی به فلک واسپرد

ماه وجودش ز غباری برست

آب حیاتش به درآمد ز درد

پرتو خورشید جدا شد ز تن

هر چه ز خورشید جدا شد فسرد

صافی انگور به میخانه رفت

چونک اجل خوشه تن را فشرد

شد همگی جان مثل آفتاب

جان شده را مرده نباید شمرد

مغز تو نغزست مگر پوست مرد

مغز نمیرد مگرش دوست برد

پوست بهل دست در آن مغز زن

یا بشنو قصه آن ترک و کرد

کرد پی دزدی انبان ترک

خرقه بپوشید و سر و مو سترد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۰۹طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۱۰من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۱۱میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۱۲یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۱۳اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
  6. غزل شمارهٔ ۱۰۱۴حکم البین بموتی و عمد
  7. غزل شمارهٔ ۱۰۱۵ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر
  8. غزل شمارهٔ ۱۰۱۶انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.