پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۰

بیا ای جان نو داده جهان را

ببر از کار عقل کاردان را

چو تیرم تا نپرانی نپرم

بیا بار دگر پر کن کمان را

ز عشقت باز تشت از بام افتاد

فرست از بام باز آن نردبان را

مرا گویند ‌«بامش از چه سوی است‌؟‌»

از آن سویی که آوردند جان را

از آن سویی که هر شب جان روان است

به وقت صبح بازآرد روان را

از آن سو که بهار آید زمین را

چراغ نو دهد صبح آسمان را

از آن سو که عصایی اژدها شد

به دوزخ برد او فرعونیان را

از آن‌سو که تو‌را این جست و جو خاست

نشان خود اوست می‌جوید نشان را

تو آن مردی که او بر خر نشسته است

همی‌پرسد ز خر این را و آن را

خمش کن کاو نمی‌خواهد ز غیرت

که در دریا درآرد همگنان را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۲سلیمانا بیار انگشتری را
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۳دل و جان را در این حضرت بپالا
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۴خبر کن ای ستاره یار ما را
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۵چو او باشد دل دل‌سوز ما را
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۶مرا حلوا هوس کردست حلوا
  6. غزل شمارهٔ ۱۰۷امیر حسن خندان کن حَشَم را
  7. غزل شمارهٔ ۱۰۸به برج دل رسیدی بیست این جا
  8. غزل شمارهٔ ۱۰۹بکت عینی غداة البین دمعا
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.