پرش به محتوای اصلی
محتشم کاشانی محتشم کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۱

به فنا بنده رهی می‌دانم

ره به آرام‌گهی می‌دانم

سیهم روی اگر جز رخ تو

آفتابی و مهی می‌دانم

دارد آن بت مژه چندان که درو

هر نگه را گنهی می‌دانم

نگهی کرد و به من فهمانید

که ازین به نگهی می‌دانم

گر ره صومعه را گم کردم

به خرابات رهی می‌دانم

داغهای دل خود را هر یک

سکه پادشهی می‌دانم

محتشم سایهٔ آن یکه سوار

من فزون از سپهی می‌دانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۳دور از تو بر روی بتان چون چشم پرخون افکنم
  2. شمارهٔ ۴۳۴بس که همیشه در غمت فکر محال می‌کنم
  3. شمارهٔ ۴۳۵زین گونه چو در مشق جنون حلقه چو نونم
  4. شمارهٔ ۴۳۶گر شود ریش درون رخنه گر بیرونم
  5. شمارهٔ ۴۳۷ز دستت جیب گل پیراهنان را چاک می‌بینم
  6. شمارهٔ ۴۳۸دل خود را هنوز اندر تمنای تو می‌بینم
  7. شمارهٔ ۴۳۹از سر کوی تو با صدگونه سودا می‌روم
  8. شمارهٔ ۴۴۰گرچه ناچار از درت ای سرو رعنا می‌روم
همه‌ی غزلیات ←

محتشم کاشانی درباره‌ی محتشم کاشانی

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.