پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۹

جانا، اگرم درد تو دیوانه نسازد

خلقی همه از حال من افسانه نسازد

از خون من خسته نشانی تو همی زلف

کان موی پریشان ترا شانه نسازد

چیزی ست درین دل که چنین می شوم از نی

عاقل به ستم خود را دیوانه نسازد

خون منی، ای دل، ز جگر هم بده آبی

کاین سوخته را شربت بیگانه نسازد

باده به سفال آر که ما درد کشانیم

کس از پی ما ساغر و پیمانه نسازد

خاک ره عشاق نیر زد سرم، آری

دولت به سر هیچ کسان خانه نسازد

چون عاشق صادق شدی، ایمن منشین، زانک

شمشیر بلا بر سر مردانه نسازد

آن را که بود سوختگی چشم و چراغش

چون سرمه ز خاکستر پروانه نسازد؟

سودای بتان از سر خسرو شدنی نیست

کاین مرغ وطن جز که به ویرانه نسازد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۱دیوانه دلم زلف پریشان که دارد
  2. شمارهٔ ۵۲۲رویی که تو داری گل سیراب ندارد
  3. شمارهٔ ۵۲۳دل نیست که در وی غم دلدار نگنجد
  4. شمارهٔ ۵۲۴چون مرغ سحر از غم گلزار بنالد
  5. شمارهٔ ۵۲۵یارم چو به خنده شکر بسته گشاید
  6. شمارهٔ ۵۲۶جایی گذرت، ای بت چالاک، نیفتد
  7. شمارهٔ ۵۲۷آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
  8. شمارهٔ ۵۲۸من سرو ندیدم که به بالای تو ماند
همه‌ی غزلیات ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.