پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۹۲

من گریان چه کنم زآن مژه و غمزه حذر

چه یکی نیزه چه صد چون بگذشت آب از سر

گر از آن کیش به باران تو آید تیری

سوی صدرش همه گوئیم که فرمای و گذر

هر که پیش تو رود تا بمن آرد خبرت

چون ترا دید عجب گر دگر آید به خبر

ای صبا دامن آن زلف چه باشد که کشم

رفع کن حاجت ما آمده ایم از پی جر

نیمه شهر ز آهم نشنیدی که بسوخت

به غریبان نظری تا نزنیم آو دگر

پیش صاحب نظران جای نگه دار ای اشک

نیست برخاستن امکان پر فتادی ز نظر

کس بر آن در نتوانست روان رفت کمال

غیر اشک تو و آن نیز بسد خون جگر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۹۴آرزو برده ام که چشم تو باز
  2. شمارهٔ ۵۹۵آنکه انداخت ز پایم چو سر زلف دراز
  3. شمارهٔ ۵۹۶ای خاک آستان تو شاهان سر فراز
  4. شمارهٔ ۵۹۷با چشم خوش ای شوخ مرا جنگ مینداز
  5. شمارهٔ ۵۹۸به دعوی قدت سرو سر افراز
  6. شمارهٔ ۵۹۹چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز
  7. شمارهٔ ۶۰۰دریغ از جورت آمد وز جفا نیز
  8. شمارهٔ ۶۰۱رفت عمر و نشد آن شوخ به ما بار هنوز
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.