پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۶

هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد

ورنه اندیشه کار دگرش باید کرد

آنکه خواهد که نهان از سر کویش گذرد

صبح خیزی چو نسیم سحرش باید کرد

سر کوی نو تحمل نکند درد سری

هر که از آنجا گذرد ترک سرش باید کرد

گرچه دردم ز طبیب است ولی آخر کار

چون رسد کار بجان هم خبرش باید کرد

زلف آشفته او موجب جمعیت ماست

چون چنین است و پس آشفته ترش باید کرد

هر که او را خبر از حالت مستان نبود

به یکی جرعه می بیخبرش باید کرد

آنکه او را هوس گوشه نشینی باشد

از کمانخانه ابرو حذرش باید کرد

یارب این درد جگر سوز چه مشکل دردیست

که مداوا همه خون جگرش باید کرد

گر کمال آرزوی صحبت جانان دارد

زود زین کلبه احزان سفرش باید کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۸هرگز ز زلف خویان بوی وفا نباید
  2. شمارهٔ ۵۴۹هرگزم روزی نداد آن طرفة بغداد داد
  3. شمارهٔ ۵۵۰هر گل که ز خاک من بروید
  4. شمارهٔ ۵۵۱هزار بار فزون ناز او گرم بکشد
  5. شمارهٔ ۵۵۲هزار سرو که در حد اعتدال برآید
  6. شمارهٔ ۵۵۳همه عمر از تو به من بوی وفائی نرسید
  7. شمارهٔ ۵۵۴همه کس را نظری از تو تمنا باشد
  8. شمارهٔ ۵۵۵هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.