پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۹

یارب از عشق چه سرمستم و بی‌خویشتنم

دست گیریدم تا دست به زلفش نزنم

گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی

بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم

نگذارم که جهانی به جمالش نگرند

شوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم

یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه برید

که خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم

صورت من همه او شد صفت من همه او

لاجرم کس من و ما نشنود اندر سخنم

نزنم هیچ دری تام نگویند آن کیست

چو بگویند مرا باید گفتن که منم

نیم جان دارم و جان سایه ندارد به زمین

من به جان می‌زیم و سایهٔ جان است تنم

از ضعیفی که تنم هست نهان گشته چنانک

سال‌ها هست که در آرزوی خویشتنم

گر مرا پرسی و چیزی به تو آواز دهد

آن نه خاقانی باشد، که بود پیرهنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶۱نیم شب پی گم کنان در کوی جانان آمدم
  2. غزل شمارهٔ ۲۶۲در عشق ز تیغ و سر نیندیشم
  3. غزل شمارهٔ ۲۶۳ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم
  4. غزل شمارهٔ ۲۶۴تا من پی آن زلف سرافکنده همی دارم
  5. غزل شمارهٔ ۲۶۵تو را در دوستی رائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
  6. غزل شمارهٔ ۲۶۶دست از دو جهان کشیده خواهم
  7. غزل شمارهٔ ۲۶۷ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم
  8. غزل شمارهٔ ۲۶۸ز باغ عافیت بوئی ندارم
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.