پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۷

خوش آنکه بود ز تو خانه ام پریخانه

کجا شدی که شدم بی رخ تو دیوانه

ز آشنایی عشقت چه حاصل است مرا

جز آنکه گشته ام از صبر و هوش بیگانه

حدیث وصل تو هر شب ز هوش می بردم

به خواب می کشد آری سماع افسانه

به اوج کنگره وصل چون کند پرواز

چنین که شمع زد آتش به بال پروانه

خبر مپرس ز پیمان زهد رندی را

که داد دست ارادت به دست پیمانه

ز زلف دلکش تو گرچه ماند جامی دور

سری ز تیغ بلا شاخ شاخ چون شانه

روانه می کند از چشم درفشان هر دم

جواهر خدمات نیازمندانه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۹ماییم ز مشرب مغانه
  2. شمارهٔ ۴۴۰ای چو جان در دل من جا کرده
  3. شمارهٔ ۴۴۱ای به بالا بلای جان همه
  4. شمارهٔ ۴۴۲منم عاشق و بیدل و مبتلا
  5. شمارهٔ ۴۴۳تا چو قدح با دل پر خون نیی
  6. شمارهٔ ۴۴۴چون هوای باغ با این شکل موزون کرده‌ای
  7. شمارهٔ ۴۴۵چه سود ازآنکه کم از کبک خوشخرام نیی
  8. شمارهٔ ۴۴۶خوی خود را کرده ای چون روی و نیکو کرده ای
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.