پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۸

دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویش

وانگه نهفتی از نظر من جمال خویش

شکر خدا که می نتوانی که یک نفس

پیوند خاطرم ببری از خیال خویش

بیرون خرام مست و سرانداز هر طرف

سرهای سروران بنگر پایمال خویش

دیوانه توام دگران را به سنگ زن

در شور کن مرا پی دفع ملال خویش

گر باغبان ز لطف قدت یافتی نشان

بر جویبار دیده نشاندی نهال خویش

داری دریغ تیغ خود از عاشقان، مباش

بر تشنگان بخیل به آب زلال خویش

گفتی که چیست حال تو جامی خدای را

بنشین دمی که با تو کنم شرح حال خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۰ای کرده ز حال من فراموش
  2. شمارهٔ ۲۷۱بتی که از همه پوشیده ماند لطف تنش
  3. شمارهٔ ۲۷۲برلب رسید جان که به جانان فرستمش
  4. شمارهٔ ۲۷۳از یمن عشق سوره یوسف به حکم نص
  5. شمارهٔ ۲۷۴هست خالی ز سبحه دست خواص
  6. شمارهٔ ۲۷۵جوهر وجود عشق بود مابقی غرض
  7. شمارهٔ ۲۷۶تا کی ای خواجه مهندس سخن نقطه و خط
  8. شمارهٔ ۲۷۷به کام نفس ز جام فنا نیابی حظ
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.