پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۲

مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش

خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش

تن پاکش به پاکی دست برد از چشمه حیوان

خضر کی یابد آن دولت که ریزد آب بر دستش

ز شاخ سدره آمد نخل او برتر عجب دارم

که چون آسیب سنگ ناکسان نوشین رطب خستش

اگر صد نشتر محنت رسد بس باشد این مرهم

که سوی سینه ریشان التفات خاطری هستش

به کحل دولت گیتی سیه چشمی نکرد آری

سواد از سرمه «مازاغ » دارد نرگس مستش

گذشت از سی و چل بر ساحل بحر طلب عمرم

خوش آن کافتد چو او صیدی پس از پنجاه در شستش

بود وصاف او جامی دلش را برق غم بادا

اگر حرفی نه در وصف رخ او از زبان جستش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۴کمانداری که در قتلم بود تعجیل تأخیرش
  2. شمارهٔ ۲۶۵نازک اندامی که هست آسیب تن پیراهنش
  3. شمارهٔ ۲۶۶آن که بر خیل بتان ساخت خدا پادشهش
  4. شمارهٔ ۲۶۷جان و دل پیوند کن با یار بی مانند خویش
  5. شمارهٔ ۲۶۸دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویش
  6. شمارهٔ ۲۶۹ای دل متاع جان به لب لعل یار بخش
  7. شمارهٔ ۲۷۰ای کرده ز حال من فراموش
  8. شمارهٔ ۲۷۱بتی که از همه پوشیده ماند لطف تنش
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.