پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۱

سوار من که غبار رهش به ماه رسید

نشسته گرد به رخ چاشتگه ز راه رسید

چو مه به موکب سیاره بود شبگیرش

ولی جریده چو خورشید چاشتگاه رسید

پناه ساخته خورشید را به مشکین چتر

به فرق راه نشینان بی پناه رسید

ز کوس شاهی و بانگ سپاهیش برخاست

خروش و ولوله از شهر و کو که شاه رسید

سرم ز طارم عزت به خاک پاش فتاد

ز آستان مذلت به صدر جاه رسید

نکرده دعوی عشقش هنوز سینه به آه

ز اشک سرخ من از هر مژه گواه رسید

چه نعره ها که برآمد ز صوفیان از ذوق

چو نظم دلکش جامی به خانقاه رسید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۳دلم بی جمال تو نوری ندارد
  2. شمارهٔ ۲۳۴کیم پیکان تو از دل برآید
  3. شمارهٔ ۲۳۵به من دارد دلت جنگی که دارد
  4. شمارهٔ ۲۳۶باز گل اسباب معشوقی به بستان ساز کرد
  5. شمارهٔ ۲۳۷آن ترک کج کله چو هوای شکار کرد
  6. شمارهٔ ۲۳۸گر ز هجران چشم من زینگونه خون پالا شود
  7. شمارهٔ ۲۳۹رفتی و دل ز هجر تو با سوز و آه ماند
  8. شمارهٔ ۲۴۰خبر آمدن یار دلم خرم کرد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.