پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۲

ازان با کوه غم فرهاد دست اندر کمر دارد

که پرویز از لب شیرین دهانی پر شکر دارد

وز آن در بادیه حیران رود مجنون سرگردان

که درحی حسن لیلی جلوه با یار دگر دارد

سوی باغم مخوان ای خواجه دهقان چه سود آخر

ز باغی در نظر آن را که داغی بر جگر دارد

کجا در کوی تو یاد آرد از فرش حریر آن کس

که خار اندر ته پهلو و خارا زیر سر دارد

چه حد چون منی از رخ کشیدن زلف مشکینت

براین دولت اگر دارد ظفر باد سحر دارد

به از تابوت محمل نیست وز احباب محمل کش

گر از خاک درت آواره ای رو در سفر دارد

به پیش تیر تو سینه سپر شد وین دل نالان

نه چندین ناله از تیر تو دارد از سپر دارد

هنر عشق است و دانایی ز علم و عقل یکتایی

خوش آن کس کو دلی دانا و جانی پر هنر دارد

شدی عاشق به پای دوست نقد جان فشان جامی

نباشد عاشق آن کز دوست جان را دوستتر دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۴اگر از عشق همراهی نباشد
  2. شمارهٔ ۱۸۵می‌شوم زنده ز سرکان نازنینم می‌کشد
  3. شمارهٔ ۱۸۶خط مشکین کز رخ آن نازنین سر برزند
  4. شمارهٔ ۱۸۷دل من راه دینداران ره میخانه می‌داند
  5. شمارهٔ ۱۸۸بی تو جان زندگی نمی خواهد
  6. شمارهٔ ۱۸۹بوی آن آشنا که می آرد
  7. شمارهٔ ۱۹۰هر مست که می به دست گیرد
  8. شمارهٔ ۱۹۱دور ازان لب اشک من سرخ است و چشم تر سفید
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.