پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۳

چه عجب بود ز تو ای پسر که به حال ما نظری کنی

ز سر صفا قدمی نهی به ره وفا گذری کنی

توهمی روی و من از عقب به فغان که ازسرمرحمت

چو رسد به گوش تو آن صدا به سوی قفانظری کنی

چه جفا ازان بترم بود که کنی وفا به دگر کسان

به وفای تو که نه راضیم ز جفا که با دگری کنی

چو رسی به کلبه محنتم چه کشم به پیش تو ماحضر

که تو نور دیده چنان نیی که نظر به ماحضری کنی

من و دل فتاده زهم جداکرمی بود ز تو ای صبا

که به دل ز من خبری دهی و ز دل مرا خبری کنی

چو ز خود جدا نشدی دلا به هوای کعبه مکن سفر

به وصال کعبه گهی رسی که ز خود جدا سفری کنی

چو بلای جان تو جامیا نبود بغیر بتان کسی

چو رسد بتی خرد آن بود که ازان بلا حذری کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۵یار شد شهرگرد و هر جایی
  2. شمارهٔ ۲۸۶به شب فروخته رو خانهٔ که می‌پرسی
  3. شمارهٔ ۲۸۷ای که افسانه این دیدهٔ تر می‌پرسی
  4. شمارهٔ ۲۸۸به سوی خویش مرا رخصت گذر ندهی
  5. شمارهٔ ۲۸۹شنیده ام که ز من یاد می کنی گاهی
  6. شمارهٔ ۲۹۰می زند راه دلم شکل سهی بالایی
  7. شمارهٔ ۲۹۱داغ جفا که برکسان زآتش کین خود نهی
  8. شمارهٔ ۲۹۲ای شهره در زمانه به شیرین شمایلی
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.