پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۵۶۱

مسلمانان چه سازم چاره با آن شوخ سنگین دل

که هم کام از لبش صعب است و هم صبر از رخش مشکل

اگر تن در فراق او دهم عمری ست بیهوده

وگر دل بر وصال او نهم فکری ست بی حاصل

دوای عشق گویند از سفر خیزد چه دانستم

که در دل مهر آن مه خواهد افزون شد به هر منزل

اگر نی آب بر آتش زدی باران اشک من

ز برق آه گرمم سوختی هم ناقه هم محمل

بدان در گرانمایه چگونه ره برم چون شد

ز آب دیده دریاها میان ما و او حایل

شکسته کشتی امید در گرداب غم ما را

تو ای ناصح مزن سنگ ملامت باری از ساحل

شراب خوش دلی ارباب عشرت را ده ای دوران

که هست از ساغر غم جامی اکنون مست لایعقل

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶۳شتربانا مبند امروز محمل
  2. شمارهٔ ۵۶۴کل ما فی الکون وهم او خیال
  3. شمارهٔ ۵۶۵هودج کیست بر این ناقه زرین خلخال
  4. شمارهٔ ۵۶۶سروی ست قامت تو ز بستان اعتدال
  5. شمارهٔ ۵۶۷ای به وصف لب شیرین سخنت ناطقه لال
  6. شمارهٔ ۵۶۸چشم تو صاد است و سر زلف دال
  7. شمارهٔ ۵۶۹می رسی خندان و می گویی به پایم چشم مال
  8. شمارهٔ ۵۷۰ساقیا زین هنر و فضل ملولیم ملول
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.