پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۵۶۰

زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل

المرء لایزال عدوا لما جهل

تکفیر کرد پیر مغان را وگر برد

بویی ز کفر او شود از دین خود خجل

محضر به خون اهل صفا می زند رقم

این رقعه بر جهالت او بس بود سجل

آیین صدق و رسم مروت نه کار اوست

از طبع منحرف مطلب خلق معتدل

ساقی بیا که ذکر کدورت کدورت است

تا هست مهل باده صافی ز کف مهل

آن جام می بیار که از لوح اعتبار

سازد غبار هستی موهوم مضمحل

باشد که مرتفع شود از آفتاب می

آثار ظلمتی که نماید ز مد ظل

جامی به بزم پیر مغان بار خواست دوش

نگسسته دل هنوز ز پیوند آب و گل

مستی زد این ترانه به آواز چنگ و گفت

یا طالب الوصول تجرد لکی تصل

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶۲آمدی سوی من و ز اشک خودم مانده خجل
  2. شمارهٔ ۵۶۳شتربانا مبند امروز محمل
  3. شمارهٔ ۵۶۴کل ما فی الکون وهم او خیال
  4. شمارهٔ ۵۶۵هودج کیست بر این ناقه زرین خلخال
  5. شمارهٔ ۵۶۶سروی ست قامت تو ز بستان اعتدال
  6. شمارهٔ ۵۶۷ای به وصف لب شیرین سخنت ناطقه لال
  7. شمارهٔ ۵۶۸چشم تو صاد است و سر زلف دال
  8. شمارهٔ ۵۶۹می رسی خندان و می گویی به پایم چشم مال
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.