پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱

ای برده رخت رونق گل‌ها و سمن‌ها

دارد دهن تنگ تو در غنچه سخن‌ها

گر سرو نه با قد تو ماند نتوان برد

چون آب به زنجیر مرا سوی چمن‌ها

صحرای عدم لاله‌ستان شد چو شهیدان

با داغ تو رفتند به خون غرقه کفن‌ها

گفته‌ست به هر غنچه صبا وصف دهانت

مانده‌ست ز حیرت همه را باز دهن‌ها

مشکل که بود روی خلاصی دل ما را

از زلف تو با این همه خم‌ها و شکن‌ها

با لذت آوارگی وادی عشقت

غربت‌زدگان را نشود میل وطن‌ها

چون خامه به وصف خط تو خشک فرو ماند

جامی که شد انگشت‌نما در همه فن‌ها

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳به کعبه گر ننمایی جمال خود ما را
  2. شمارهٔ ۲۴شد سحر قاید اقبال من شیدا را
  3. شمارهٔ ۲۵سیمین ذقنا سنگدلا لاله عذارا
  4. شمارهٔ ۲۶خدای خیر دهاد آن جوان رعنا را
  5. شمارهٔ ۲۷زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب را
  6. شمارهٔ ۲۸من نه تنها خواهم این خوبان شهرآشوب را
  7. شمارهٔ ۲۹شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد را
  8. شمارهٔ ۳۰پیر ما بگذاشت آخر شیوه زهاد را
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.