پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۱

با خیال آن دو ابرو هر گهم خواب آمده ست

خوابگاه من چو چشمت طاق محراب آمده ست

هر کجا حال شب و بی خوابی خود گفته ام

زان فسانه خلق را رحم و تو را خواب آمده ست

ره به توحید مسبب کی برد عقل از رخت

چون ز زلفت بسته زنجیر اسباب آمده ست

گر تو را جنس وفا باید به شهر عشق جوی

کان متاع اندر دیار حسن نایاب آمده ست

خانه ما را مخواه امشب چراغ عاریت

کز در و دیوار این ویرانه مهتاب آمده ست

بس که رفته ست از دل گرمم به بالا تف خون

از نم آن سبزه وار چرخ سیراب آمده ست

هرگه افشرده ست جامی دلق تر دامان خویش

جای آب از دامن او باده ناب آمده ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۳خوی تو بسی نازک و ما را ادبی نیست
  2. شمارهٔ ۱۹۴عید شد یک دل نمی بینم که اکنون شاد نیست
  3. شمارهٔ ۱۹۵مذهب عشق خودپسندی نیست
  4. شمارهٔ ۱۹۶در بر سیمین دلت گر سخت تر از سنگ نیست
  5. شمارهٔ ۱۹۷گر دل از عشق توام چاک بود باکی نیست
  6. شمارهٔ ۱۹۸مؤثر در وجود الا یکی نیست
  7. شمارهٔ ۱۹۹غزالی چون تو در صحرای چین نیست
  8. شمارهٔ ۲۰۰به خوبی خم ابروی تو مه نو نیست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.