پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۰

لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم است

هزار عاشق اگر باشدت هنوز کم است

به زلف عمر و به لبها حیات اهل دلی

بیا که عمر عزیز و حیات مغتنم است

دلم نیافت نشان زان دهان به ملک وجود

نهاده روی کنون در ولایت عدم است

ز صحبتم تو ملولی عظیم و من مشتاق

مراست غم که جدایم ز تو تو را چه غم است

هزار مرهم راحت اگر بود حاصل

نصیب عاشق مسکین جراحت و الم است

لبت به لطف عبارت ز عالمی دل برد

نه در عرب چو تو شیرین زبان نه در عجم است

حریم خاک درت را مقیم شد جامی

مزن به تیر جفایش که آهوی حرم است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۲نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
  2. شمارهٔ ۱۴۳آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است
  3. شمارهٔ ۱۴۴یاقوت لب تو قوت جان است
  4. شمارهٔ ۱۴۵مگو که قطع بیابان عشق آسان است
  5. شمارهٔ ۱۴۶دلم ز هجر خراسان ازان هراسان است
  6. شمارهٔ ۱۴۷کیست آن شوخ که مهمان تهیدستان است
  7. شمارهٔ ۱۴۸آن کیست سواره که بلای دل و دین است
  8. شمارهٔ ۱۴۹روی خود را مگو شریک مه است
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.