پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۸

صبحدم عرض چمن کن که هوا معتدل است

وز نم نیم شبی راه نه گرد و نه گل است

تخته خاک ز بس گل که دمیده ست ز گل

لوح صورت گری خامه زنان چگل است

ابر گو سایه مینداز که گرد لب جوی

سایه نارون و بید به هم متصل است

بسته در شاخ گلی خرم و خندان دل خویش

هر که چون غنچه درین فصل ز ارباب دل است

بر لب کشت چرا سرخ برآمد لاله

گرنه در دور گل از ساغر خالی خجل است

محتسب گر نزند بر خم می سنگ ستم

هر جفایی که کند در حق مستان بحل است

بوستان دلکش و می بیغش و یاران سرخوش

جامی از زهد خود امروز عجب منفعل است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۰لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم است
  2. شمارهٔ ۱۴۱هلال عید جستن کار عام است
  3. شمارهٔ ۱۴۲نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
  4. شمارهٔ ۱۴۳آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است
  5. شمارهٔ ۱۴۴یاقوت لب تو قوت جان است
  6. شمارهٔ ۱۴۵مگو که قطع بیابان عشق آسان است
  7. شمارهٔ ۱۴۶دلم ز هجر خراسان ازان هراسان است
  8. شمارهٔ ۱۴۷کیست آن شوخ که مهمان تهیدستان است
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.