پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۷

شاهد بستان که چشمش نرگس و رویش گل است

سایه بر برگ گل او کرده شاخ سنبل است

مجمر فیروزه دان هر غنچه را کز گل در آن

آتشی افروخته از بهر داغ بلبل است

کوه و صحرا بس که می خوردند از جام سحاب

لاله ها بر رویشان افتاده زان می گل گل است

بس که از سبزه زمینها سبز شد هر پشته را

چوک کرده بختیی دان کز سقرلاطش جل است

طره شمشاد کش بسته گره دست صبا

آمده بر سر ز خوبان چمن چون کاکل است

تا کند بلبل به بزم گل مکرر قول خویش

از صراحی آن نه قلقل بلکه تکرار قل است

بر سماع شعر جامی بس که در وجدند و حال

در چمن افتاده از غوغای مرغان غلغل است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۹غرض از چاشنی عشق توام درد و غم است
  2. شمارهٔ ۱۴۰لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم است
  3. شمارهٔ ۱۴۱هلال عید جستن کار عام است
  4. شمارهٔ ۱۴۲نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
  5. شمارهٔ ۱۴۳آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است
  6. شمارهٔ ۱۴۴یاقوت لب تو قوت جان است
  7. شمارهٔ ۱۴۵مگو که قطع بیابان عشق آسان است
  8. شمارهٔ ۱۴۶دلم ز هجر خراسان ازان هراسان است
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.