پرش به محتوای اصلی
هلالی جغتایی هلالی جغتایی

صفات العاشقین

بخش ۱۳ - حکایت عاشق وفادار که چون سر او را بریدند از سر بسوی یار خود روان شد

گدایی را بشاهی بود میلی

چنان میلی که مجنون را بلیلی

نهادی چون سگان سر در قفایش

نپیچیدی سر از طوق وفایش

بکویش چون علم ثابت قدم بود

در آیین وفاداری علم بود

بتیغ از کوی او قطعا نرفتی

جفاها دیدی و از جا نرفتی

چو سر عشق اوهر جا سمر شد

رقیبان را ازین معنی خبر شد

ز گمراهی همه از راه رفتند

ز گرد راه نزد شاه رفتند

ز هر جانب سخن آغاز کردند

سر سر نهان را باز کردند

که: شاها، بوالعجب حالیست امروز

ز محنت پیش ما سالیست امروز

یکی دیوانه ژولیده مویی

ز راه افتاده ای، بی آبرویی

ازین سرگشته ای، بی خانمانی

میان خلق بی نام و نشانی

ز عشقت دم زند در شهر و بازار

معاذالله! زهی ننگ و زهی عار!

ازو در راهت افتادست سنگی

کزان سنگست ما را کوه ننگی

ز ره گر بر نخیزد این گران سنگ

دگر سویت نخواهیم آمد از ننگ

بنوعی در غضب کردند شه را

که گفتا: سر برند آن بی گنه را

روانش جانب جلاد بردند

بآن خونریز خون خوارش سپردند

سرش را بی دریغ از تن جدا کرد

دریغ آن سر که تیغ از تن جدا کرد!

چو خون بی گنه را بر زمین ریخت

قضا آن جا عجب نقشی برانگیخت!

سرش چون گوی هر جانب دوان شد

در آخر سوی قصر شه روان شد

بمژگان از رهش خاشاک می رفت

بسوی شاه می غلتید و می گفت:

اگر رفتم، دگر می آیم اینک

ز پا رفتم بسر می آیم اینک

گروهی در پیش افتان و خیزان

بصد افسوس اشک از دیده ریزان

که: در عالم چنین یاری که دیدست؟

نه کس دیدست و نه هرگز شنیدست

سرش رفتست و سودا در سر اوست

ز سر پا کرده در خاک ره دوست

چو بشنید این سخن شاه جوان بخت

بخاک افگند خود را از سر تخت

سرش گریان ز خاک راه برداشت

فرو بارید اشک و آه برداشت

ندیمانی که بر درگاه بودند

زبان را بر دعاگویی گشودند

که: شاه کشور جان را بقا باد!

گدا گر رفت، سلطان را بقا باد

همه سرها فدای شاه بادا!

سراسر خاک پای شاه بادا!

شه گردون سریر عرش خرگاه

اشارت کرد با خاصان درگاه

که در سر منزل پاکش ببردند

ز خون شستند و بر خاکش سپردند

بنا کردند قصری گرد خاکش

مدد جستند خلق از روح پاکش

شه از اخلاص می کرد آن عمارت

قدم می زد بدستور زیارت

فرستاد آن قدر تکبیر و اخلاص

که جانش در حریم قرب شد خاص

خبرداری که: آن قرب از کجا یافت؟

ز راه صدق و آیین صفا یافت

وفا کن، جان من، گر قرب خواهی

که هست آن موجب قرب الهی

الهی، از تو می خواهم وفایی

که: سازم زین سر سرگشته پایی

باین ها گرد کویت راه یابم

مگر قربی در آن درگاه یابم

ادامه‌ی صفات العاشقین

  1. بخش ۱۵ - حکایت آن دو صاحب جمال که یکی از خلق خوش عاقلان را دیوانه ساخته بود و دیگری از خوی بد آشنایان را بیگانه خویش کرده بوددو سرو لاله رخ بودند همزاد
  2. بخش ۱۶ - باب پنجم در سخاوت که صرف مالست و تحصیل مراد و کمالبیا، ای خفته دایم بر سر گنج
  3. بخش ۱۷ - حکایت خواجه که غلام صاحب جمال خود را بعاشق بخشید و بواسطه آن جمال با کمال فرزند خویش را دیدیکی ترک دیار خویشتن کرد
  4. بخش ۱۸ - باب ششم در شجاعت که دست مردی گشادنست و پای مردانگی پیش نهادنبیا، ای بیدل از کار مانده
  5. بخش ۱۹ - حکایت جوانی که عاشق صادق خود را ببزم وصال محرم ساخت و عاشقان کاذب را بتیغ کم التفاتی سرانداختجوانی، سروقدی، گل عذاری
  6. بخش ۲۰ - باب هفتم در همت که کوه را از جای برداشتنست و کام دل از شیرین لبان یافتن و جوانان را وادار بکوشش ساختنبیا، ای پست همت، این چه سستیست؟
  7. بخش ۲۱ - حکایت فرهاد که چون جوی شیر و حوض در سنگ خارا جهت شیرین ترتیب داد شیرین را حلقه در گوش خود بسبب همت گردانیدسخن دانان این شیرین حکایت
  8. بخش ۲۲ - باب هشتم در احسان که بحال محتاجان پرداختنست و بینوایان رابنوای مرحمت و الطاف بنواختنستمگارا، باحسان خو نکردی
همه‌ی صفات العاشقین ←

هلالی جغتایی درباره‌ی هلالی جغتایی

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفات‌العاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت ک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.