پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۹

به خود چند ای دل بی‌طاقت از افسانه‌ها پیچی

چو موی دیده آتش هر زمان بر شانه‌ها پیچی

گریبان لباس کعبه دل می‌توان گشتن

چرا بر دست و پا چون دامن دیوانه‌ها پیچی

برآید تا ز دستت مجلسی روشن کن از عارض

چو دود شمع تا کی بر پر پروانه‌ها پیچی

چو تار عنکبوت آخر در این ماتم‌سرا تا کی

ز غفلت بر در و دیوار این ویرانه‌ها پیچی

بجو راهی که تا از خویشتن بیرون نهی پا را

به خود چون دود تا کی در درون خانه‌ها پیچی

چو خم در گوشه‌گیری باش و ناپیدا بمان تا کی

ز بی‌مغزی چو بوی باده در میخانه‌ها پیچی

در این باغ جهان قصاب بیرون کن سر از جایی

چو کرم تار تا کی خویش را در لانه‌ها پیچی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۱بشنوی گر ز من غمزده پندی مردی
  2. شمارهٔ ۳۱۲در ره عشق اگر پیرو دردی مردی
  3. شمارهٔ ۳۱۳در زمان ما نمی‌بارد سحاب زندگی
  4. شمارهٔ ۳۱۴بر رخ هر آرزو در بند تا محرم شوی
  5. شمارهٔ ۳۱۵بتی دارم که لعلش با لب کوثر کند بازی
  6. شمارهٔ ۳۱۶مطلع نگاهم شد باز کرده آغوشی
  7. شمارهٔ ۳۱۷نیست هم‌دردی که بردارد ز دل بار کسی
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.