پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۹

دلم فارغ ز قید کفر و دین است

که مقصودم برون از آن و این است

جدا تا مانده‌ام از آستانش

تو گویی گریه‌ام در آستین است

دو عالم را به یک نظاره دادیم

که سودای نظربازان چنین است

بلای جان من بالا بلندی است

که بر بالاش جای آفرین است

غزالی در کمند آورده بختم

که چین زلف او آشوب چین است

نگاری جسته‌ام زیبا و زیرک

زهی صورت که با معنی قرین است

به لعل او فروشم خاتمی را

که اسم اعظمش نقش نگین است

تماشا کن رخش را تا بدانی

که خورشید از چه خاکسترنشین است

کسی کان لعل و عارض دید گفتا

زهی کوثر که در خلدبرین است

کمان ابرو بتی دارم فروغی

که از هر سو بتان را در کمین است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۱نخست نغمهٔ عشاق فصل گل این است
  2. غزل شمارهٔ ۹۲حور تویی، بوستان بهشت برین است
  3. غزل شمارهٔ ۹۳امشب ز رخش انجمنم خلد برین است
  4. غزل شمارهٔ ۹۴مرا زمانه در آن آستانه جا داده‌ست
  5. غزل شمارهٔ ۹۵یا رب این عید همایون چه مبارک عید است
  6. غزل شمارهٔ ۹۶هر دم ای گل از تو در گلشن فغان تازه است
  7. غزل شمارهٔ ۹۷در سینه دلت مایل هر شعلهٔ آهی است
  8. غزل شمارهٔ ۹۸طوطی وظیفه‌خوار لب نوشخند توست
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.