پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۹۹

گر جلوه‌گر به عرصهٔ محشر گذر کنی

هر گوشه محشر دگری جلوه‌گر کنی

کاش آن‌قدر به خواب رود چشم روزگار

تا یک نظر به مردم صاحب نظر کنی

جان در بهای بوسهٔ شیرین توان گرفت

گیرم درین معامله قدری ضرر کنی

تا کی به بزم غیر می لاله گون کشی

تا چند خون ز رشک مرا در جگر کنی

گفتم به روی خوب تو خواهم نظر کنم

گفتا که باید از همه قطع نظر کنی

غیر از وصال نیست خیال دگر مرا

ترسم خدا نکرده خیال دگر کنی

شبها بباید از مژه خون در کنار کرد

تا در کنار دوست شبی را سحر کنی

هرگز کسی به دشمن خونخوار خود نکرد

با دوست هر ستم که تو بیداد گر کنی

هر چند تو به قتل فروغی مخیری

باید ز انتقام شهنشه حذر کنی

جم دستگاه فتحعلی شاه تاجدار

باید که سجده بر در او هر سحر کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۰۱گر تو زان تنگ شکر خنده مکرر نکنی
  2. غزل شمارهٔ ۵۰۲جنس گران بهای خود ارزان نمی‌کنی
  3. غزل شمارهٔ ۵۰۳گر چشم سیاهش را از چشم صفا بینی
  4. غزل شمارهٔ ۵۰۴به شکر خنده دل بردی ز هر زیبا نگارینی
  5. غزل شمارهٔ ۵۰۵اولین گام ار سمند عقل را پی می‌کنی
  6. غزل شمارهٔ ۵۰۶ز وصل و هجر خود آسایش و عذاب منی
  7. غزل شمارهٔ ۵۰۷مو به مو دام فریب دل دانای منی
  8. غزل شمارهٔ ۵۰۸دلم که بسته تعلق به زلف پرچینی
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.