پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۰۷

تا خیل غمش در دل ناشاد من آمد

هر جا که دلی بود به امداد من آمد

سودای سر زلف کمندافکن ساقی

سیلی است که در کندن بنیاد من آمد

هر سیل که برخاست ز کهسار محبت

اول به در خانهٔ آباد من آمد

هر جا که بیان کرد کسی قصهٔ یوسف

حال دل گم گشته خود یاد من آمد

هر شب که فلک زان مه بی مهر سخن گفت

یک شهر به فریاد ز فریاد من آمد

زلفش به عدم گر کشدم هیچ غمی نیست

کاین سلسله سرمایهٔ ایجاد من آمد

از چنگل شاهین اجل باک ندارد

هر صید که در پنجهٔ صیاد من آمد

پیداست که از آب بقا خضر ندیده‌ست

آن فیض که از خنجر جلاد من آمد

فریاد که داد از ستمش می‌نتوان زد

بیدادگری کز پی بیداد من آمد

یک آدم عاقل نتوان یافت فروغی

شهری که در آن شوخ پری زاد من آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۰۹گر بدین گونه سر زلف تو افشان ماند
  2. غزل شمارهٔ ۲۱۰با وجود نگه مست تو هشیار نماند
  3. غزل شمارهٔ ۲۱۱هیچم آرام دل از زلف دل آرام نماند
  4. غزل شمارهٔ ۲۱۲تا حریفان بر در می‌خانه ماوا کرده‌اند
  5. غزل شمارهٔ ۲۱۳قتل ما ای دل به تیغ او مقدر کرده‌اند
  6. غزل شمارهٔ ۲۱۴می فروشان آن چه از صهبای گلگون کرده‌اند
  7. غزل شمارهٔ ۲۱۵مستان بزم عشق شرابی نداشتند
  8. غزل شمارهٔ ۲۱۶تا به دل خورده‌ام از عشق گلی خاری چند
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.