پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۳

لعل تو به سر چشمهٔ زمزم نتوان داد

این مهر خدا داده به خاتم نتوان داد

عشاق تو را زجر پیاپی نتوان کرد

مستان تو را جام دمادم نتوان داد

بر چشم تو نتوان نظر از عین هوس کرد

آهوی حرم را به خطا رم نتوان داد

هر کس خم ابروی تو را دید به دل گفت

در هیچ کمانی به از این خم نتوان داد

نقد دل و دین بر سر سودای تو دادیم

جنسی است محبت که جوی کم نتوان داد

ماییم و جهانی که به خاطر نتوان گفت

ماییم و پیامی که به محرم نتوان داد

سری که میان من و میگون لب ساقی است

کیفیت آن را به دو عالم نتوان داد

جانان مرا بار خدا داده ز رحمت

جسمی که به صد جان مکرم نتوان داد

آن معجزه کز لعل تو دیده‌ست فروغی

هرگز به دم عیسی مریم نتوان داد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۵مصوری که تو را چین زلف مشکین داد
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۶همان که چشم تو را طرز دل‌ربایی داد
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۷مشاطه تا به روی تو زلف دوتا نهاد
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۸ای کاش پی قتل من آن سیم تن افتد
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۹هر سر که به سودای خط و خال تو افتد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۰فرخنده شکاری که ز پیکان تو افتد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۱نظر ز روی تو صاحب نظر نمی‌بندد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۲کسی به زیر فلک دست بر قضا دارد
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.