پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش چهارم

بخش ۳۵ - درگرامی داشتن میهمان

بود تحفه ای از خدا میهمان

چودر پیشت آید بشوشادمان

گرامیش دار ار چه کافر بود

که این گفته گفت پیمبر بود

تو را باشد از خرج مهمان چه بیم

که رزقش بود با خدای کریم

مهیا نما از برایش طعام

ز لطف خود او را بکن شادکام

ز هر نعمت تازه در پیش آر

به پیشش شواز مهر خدمتگذار

چو جان میهمان را بده جا به دل

به خدمت کن او را زخود منفعل

بر میهمان تندخوئی مکن

مشوترش رو تلخ گوئی مکن

به پهلوی وی شاد وخرم نشین

نه غمگین که اورا نمائی غمین

به خشروئی او را ز خودشاد کن

به شیرینی او را چو فرهاد کن

ز کس میهمان گر شود تنگدل

سزد خوانی او را اگر سنگدل

مگوپیش مهمان سخنهای زشت

که زشتان ندارند ره در بهشت

ادامه‌ی بخش چهارم

  1. بخش ۳۷ - درمذمت نسوانوفا و صفائی مجو از زنان
  2. بخش ۳۸ - در ادای سخن گویدنپرسند تا از تو چیزی مگو
  3. بخش ۳۹ - در پنهان داشتن رازتو با دوست هم راز خود را مگو
  4. بخش ۴۰ - دراسرارهر آنکس که دارای سیم آمده
  5. بخش ۴۱ - درموافقت با هر گروهموافق شو و یار با هر گروه
همه‌ی بخش چهارم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.