پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش چهارم

بخش ۳۹ - در پنهان داشتن راز

تو با دوست هم راز خود را مگو

که تا دشمن آگه نگردد از او

رسانی اگر راز دل را به لب

شود از عجم فاش تا در عرب

شنو تا که پندیت بدهم نکو

به دلهم بیا راز خود را مگو

که من چون شدم عاشق روی یار

ز من رفت آرام و صبر و قرار

چو تاب و توان از تنم بست رخت

شد از عشق بر من بسی کار سخت

دل من خبر گشت از راز من

بدو گفتم ای یار دمساز من

بر اسرارم از مهر سرپوش نه

که هرکس فزون گشت سر پوش به

دو روزی نشد دل برم گشت خون

بشد خون و از دیده ام شد برون

رخم را ز خون سرخ چون آل کرد

بر مرد و زن شرح احوال کرد

شدند آگه از حال من مرد و زن

بشد قصهٔ مرد و زن راز من

غرض اینکه اسرار دل بارها

بشد داستان ها به بازارها

ادامه‌ی بخش چهارم

  1. بخش ۴۱ - درموافقت با هر گروهموافق شو و یار با هر گروه
همه‌ی بخش چهارم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.