پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۵۲ - حکایت

همان طایری را که خوانند بوم

برآنندجمعی که مرغی است شوم

شنیدم که مرغی است سعد ونکو

که میبود درخانه ها جای او

بسی انس با آدمیزاد داشت

دل از وحشت مردم آزاد داشت

به هرخانه گسترده میشد چوخوان

سر سفره بنشسته میخوردنان

بدین سان که سنور باشد کنون

نمیرفت از پیش مردم برون

چنین بود تا قتل شاه شهید

که لعنت ز ایزد به شمر ویزید

چوآوازه قتل شه شد بلند

شد اندر بر بوم بس ناپسند

دلش سخت رنجیده شد زآدمی

نکرد اوبه مردم دیگر همدمی

تفوکرد بر مردم روزگار

کز ایشان شد این ظلم وکین آشکار

به ویرانه ها رفت منزل گرفت

ز بس نفرت از خلق در دل گرفت

دلم نفرت از خلق دارد چوبوم

همی روبه ویرانه آردچوبوم

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۵۴ - در اشکال رملیکی فرد وسه زوج لحیان بخوان
  2. بخش ۵۵ - نکتهیکی ریخت گندم به خاک زمین
  3. بخش ۵۶ - حکایت بر سبیل تمثیلمرد دهقان ریخت تخمی بر زمین
  4. بخش ۵۷ - فی التنبیهشبی یاددارم که شمع و لگن
  5. بخش ۵۸ - باده عارفانهساقی از آن باده گلرنگ ده
  6. بخش ۵۹ - مناجاتخدایا چو بر لب رسد جان من
  7. بخش ۶۰ - حکایتیکی را که گفتند دارد گناه
  8. بخش ۶۱ - حکایتشبی رفت دزدی سوی خانه ای
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.