پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۶۰ - حکایت

یکی را که گفتند دارد گناه

گرفتندناگه غلامان شاه

نهادند زنجیر بر گردنش

که شدخسته در زیر آهن تنش

ندیدم به رخسار اوگردغم

نه بشنیدم او نالد از درد وغم

به خوشروئی وخرمی هر زمان

همی گفتگو داشت با این وآن

من اورا بگفتم چه سان است حال

که هیچت به دل نیست بیم وملال

بگفتا ندارم غم گیر و دار

که دانم نجاتم دهدکردگار

به طفلی به بازی بدم صبح و شام

یکی صعوه روزی گرفتم بدام

دل اندر بر او ز بس میطپید

منش کردم آزاد واز کف پرید

نکشتم من او را رها کردمش

رها از باری خدا کردمش

به قدری که کردم به منکرده اند

فزونتر مکافات ناورده اند

شه اورا ببخشید وانعام داد

به رویش در عفو و رحمت گشاد

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۶۲ - تذکرمن از زهدان گشته ام گر بری
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.