پرش به محتوای اصلی
ملک‌الشعرا بهار ملک‌الشعرا بهار

غزلیات

شمارهٔ ۵۴

راستی روی نکویش به گلستان ماند

خط و خالش به گل و سبزه و ریحان ماند

نه همینش دو رخ تازه بود، چون گل سرخ

که دهانش به یکی غنچهٔ خندان ماند

دستگاهی که در آنجا نبود حوروَشی

گر همه باغ بهشت است به زندان ماند

چه کنم گر به غمت شُهره نباشم در شهر

عشق در دل نتوان گفت که پنهان ماند

تجربت شد که ز هجران نتوان رَست به صبر

زان که دردی‌ست صبوری که به درمان ماند

هرکه را نیست به دل عشق و به سر سودایی

حیوانی است منافق که به انسان ماند

نه عجب گر بچکد خون دل از چشم بهار

پیش آن غمزهٔ خونین که به پیکان ماند

خطهٔ دلکش بجنورد بهشتی است دریغ

کز خراسان بود و هم به خراسان ماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶دعوی چه کنی؟! داعیه‌داران همه رفتند
  2. شمارهٔ ۵۷دل‌فریبان که به روسیهٔ جان جا دارند
  3. شمارهٔ ۵۸خوبرویان یار را در عین یاری می‌کشند
  4. شمارهٔ ۵۹پیوند ببندند بتان لیک نپایند
  5. شمارهٔ ۶۰میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود
  6. شمارهٔ ۶۱اسیر خود شدن تا کی ز خود وارستنی باید
  7. شمارهٔ ۶۲کنون که کار دل از زلف یار نگشاید
  8. شمارهٔ ۶۳آن چه شعله است کزان راهگذار می‌آید
همه‌ی غزلیات ←

ملک‌الشعرا بهار درباره‌ی ملک‌الشعرا بهار

محمدتقی بهار ملقب به ملک‌الشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک‌الشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملک‌الشعرای دربار مظفرالدین‌شاه شد. او شش دوره نم...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.