پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

بخش هفتم

المقالة السّابعة

پسر گفتش که این کاری بلندست

که داند تا علو عشق چندست

بقدر مایه برتر می‌توان شد

بیک یک پایه بر سر می‌توان شد

چنان اَوجی که دارد عشق جان سوز

کس آنجا کی رسد آخر بیک روز

بدان شاخی که نرسد دستم آنجا

چرا دعوی بود پیوستم آنجا

خیال سحر نتوانم ز سر برد

مرا این کار می‌باید بسر برد

چو این می‌خواهدم دل چون کنم من

وگر خالی شود دل خون کنم من

ادامه‌ی بخش هفتم

  1. (۱) حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواستز عیسی آن یکی درخواست یک روز
  2. (۲) حکایت ابرهیم علیه السلام با نمرودمگر نمرود را چون هشتصد سال
  3. (۳) حکایت مرد ترسا و شیخ بایزیدیکی ترسا میان بسته به‌زنّار
  4. (۴) حکایت دیوانه‌ای که سر بر در کعبه می‬‌زدیکی دیوانه‌ای گریان و دل‌سوز
  5. (۵) حکایت ایّوب علیه السلامچنین نقل است که‌ایّوب پیمبر
  6. (۶) حکایت یوسف همدانی علیه الرحمةچنین گفته‌ست آن شمع دل‌فروز
  7. (۷) حکایت زلیخاعزیزی از زلیخا کرد درخواست
  8. (۸) تمثیلبزرگی گفت ازل همچون کمان است
همه‌ی بخش هفتم ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.