پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

بخش هفتم

(۶) حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة

چنین گفته‌ست آن شمع دل‌فروز

همه دان یوسف همدان یکی روز

که یوسف را چنین گفتند احرار

که ای کرده زلیخا را دل‌افگار

زنی شد عاجز و بی‌یار مانده

ز بی‌تیماریت بیمار مانده

ببردی دل ازو در زندگانی

اگر بازش دهی دل‌، می‌توانی

چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز

نبردم من دل آن پیر‌ِ عاجز

نه از دل بردن‌ِ او هستم آگاه

نه هم جُستم به‌قصد دلبری راه

مرا نه با دل او کار بوده‌ست

نه در من هرگز این پندار بوده‌ست

مرا گویی که اکنون بیست سال است

که دل گُم کرده‌ام این خود محال است

کسی کاو از دل خود نیست آگاه

چگونه در دل‌ِ دیگر بَرَد راه‌؟

ادامه‌ی بخش هفتم

  1. (۸) تمثیلبزرگی گفت ازل همچون کمان است
  2. (۹) حکایت ابوبکر سفالهچنین گفته‌ست بوبکر سفاله
  3. (۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانهدر آن ویرانه شد محمود یک روز
  4. (۱۱) حکایت درخت بریدهدرختی سبز را ببرید مردی
  5. (۱۲) حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهماحسن یک روز رفت از بصره بیرون
  6. (۱۳) حکایت موسی علیه السلامبه موسی گفت حق کای مرد اسرار
  7. (۱۴) حکایت دیوانۀ خاموشیکی دیوانه در بغداد بودی
  8. (۱۵) سؤال آن مرد از مجنون در باب لیلییکی پرسید ازان مجنونِ غمگین
همه‌ی بخش هفتم ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.