پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

ستارهٔ سحری

بخش ۳ - بزم وصال

فرودین بود و، نسیم نوبهار

غنچه خندان کرد و سنبل بی قرار

نسترن را گوشوار از گوش برد

مرغ شب را بوی گل از هوش برد

از دم سرد نسیم فرودین

برده سوسن سر بگوش یاسمین

تا نهان گوید بگوشش راز من

گو، شنو راز من از آواز من

راز من از ناله من دور نیست

راز عاشق بر کسی مستور نیست

گو ببین بهر دو یار پاکباز

زهره چنگی بچرخ اندر نواز

از چه پنهان میکنی آواز ما

کاسمان هم آگه است از راز ما

گو: نگه کن کاندرین شاهانه سور

گوش گردون کر شد از بانگ سرور

پایکوبان مطربان نغز خوان

هر یکی مست شراب ارغوان

هر کناری بانگ نوشانوش ما

چرخ واله بر لب پر نوش ما

ناگه آمد سرو سیمینم به پیش

جعد گیسو گرد رخ کرده پریش

ریخته بر شانه آن زلف دراز

کرده بیمار آن دو جادو را بناز

پیرهن بودش ز کالای سپید

پای تا سر غرق گلهای سپید

زیر بازویش گرفته دختری

دختر افسونگر سیمین بری

تا بدستم دست او بنهاد باز

مطربان کردند آهنگ نواز

نقل و گل بر یکدگر آمیختند

دامن افشان بر سر ما ریختند

ما در آنجا هر یک از خود بیخبر

دست افکنده بدست یکدگر

یکطرف آوای و تار چنگ بود

جام ها پر باده گلرنگ بود

یکطرف شور دف و فریاد رود

مطرب ما نظم شادی میسرود

تا گذارد ما دو را یکدم براز

مطرب ما کرده آهنگ حجاز

ماه من، مست من و من مست او

دست لرزانم میان دست او

گرد رویش ریخته زلف سیاه

روی روشن در شب زلفش چو ماه

از نگاهی غرق حیرانی شدم

ناگهان در یار خود فانی شدم

کان چه دستی بود کاین زیبا کشید

سرمه بر آن نرگس شهلا کشید

در نگاهم غیر را مسکن نبود

در خیالم خود اثر از من نبود

گوش جانم راز این معنی شنود

کانچه بود، او بود و او بود آنچه بود

زان سپس چون پاسی از شب برگذشت

ماه پیدا شد فراز کوه و دشت

خلوتی از بهر ما آماده بود

ماه مجلس آن بت آزاده بود

شمعی اندر بزم ما افروختند

تا گریبانش در آتش سوختند

من برآشفتم از آن سوز و گداز

با دل آشفته میگفتم براز

کی روا باشد نگاه عیش سوز؟

خاصه در بزم بهشتی دلفروز

شمع گوئی زین سخن شرمنده شد

از میان آتش اندر خنده شد

خنده ها میکرد و آتش بر تنش

لیک رازی بود پنهان از منش

گرچه در بزمش برافروزم رواست

آخرش اندیشم و سوزم رواست

من چو دیدم خنده مرموز شمع

بیخبر از آتش جانسوز شمع

بوسه دادم بر رخ آن ماه چهر

دست بردم اندر آغوشش بمهر

یکزمان آسوده بنشستیم ما

از تحیر لب فرو بستیم ما

می شنیدیم از خموشی رازها

از لب خاموش هم آوازها

راز پنهان درون را گوش ما

می شنیدند از لب خاموش ما

کانچه گردد زین خموشی آشکار

در سخن ناید یکی از صد هزار

زین خموشی رازها پیدا شود

زانکه اینجا جان و دل گویا شود

جان بگوید آنچه ناید در بیان

دل بخواند آنچه نیاد بر زبان

جان ما چون گشت با هم متصل

بر کشیدیم آنزمان آهی ز دل

ناگهان چون غنچه کز باد صبا

بشکفد، یکباره بشکفتیم ما

بیدریغ آغوشها کردیم باز

یکدگر را در برآوردیم باز

تا سحر زان گونه های دلنشین

میگرفتم بوسه های آتشین

شمع استاده، شکسته جام ها

سروم از گیسو گشاده دام ها

دیدمش آشفته گیسوی دراز

نرگس مستش خمار از خواب ناز

هر دو بودیم آنزمان مست و خراب

مست، من بر روی او، او مست خواب

زان سپس خفتیم در آغوش هم

لب بلب بنهاده و مدهوش هم

زان دری کان سوی بستان باز بود

ماه تابان شاهد آن راز بود

ادامه‌ی ستارهٔ سحری

  1. بخش ۵ - عشق خداشاعرم وز جمله عالم بینیاز
  2. بخش ۶ - لالهبامدادان که باد بهاری
  3. بخش ۷ - بیادت هست؟شبانگه قرص ماه از پشت کهسار
  4. بخش ۸ - نسیم سحریهر دم از سینه برآرم آهی
  5. بخش ۹ - ای شقایقتا دو چشمم بجهان باز شدند
  6. بخش ۱۰ - راز پروانهبزمی از اهل صفا دوشم بود
  7. بخش ۱۱ - در واپسین دمبجز عشق اندرین مکتب نیاموخت
همه‌ی ستارهٔ سحری ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.