پرش به محتوای اصلی
علی اشتری علی اشتری

ستارهٔ سحری

بخش ۸ - نسیم سحری

هر دم از سینه برآرم آهی

تا در آن دل بنمایم راهی

ابر چشمم ز بس امشب بارید

بحر دامن شده پر مروارید

آه از این جام ز غم فرسوده

داد از این اشک بخون آلوده

وای از این درد که بر جان من است

آه از این آه که طاقت شکن است

خسته از چاره شده تدبیرم

راست گویم که من از جان سیرم

گر بدریام بیندازی زار

شوق غرقم بود و بیم کنار

نه سبوئی ببرم، نه ساقی

نه بت گلرخ سیمین ساقی

نه شرابی که بنوشم هر دم

نه کسی تا بتو گوید دردم

چه شدی باز نسیم سحری؟

تا پیامی ز من آنجا ببری

کاینچنین تیره که بازار من است

نتوان گفت خدا یار من است

ادامه‌ی ستارهٔ سحری

  1. بخش ۱۰ - راز پروانهبزمی از اهل صفا دوشم بود
  2. بخش ۱۱ - در واپسین دمبجز عشق اندرین مکتب نیاموخت
همه‌ی ستارهٔ سحری ←

علی اشتری درباره‌ی علی اشتری

علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.  پدرش احمدخان اشتری که در شعر تخلص «یکتا» داشت شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسهٔ شرف به پایان رساند. وی از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.