پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۹۹۱

دانست و هست و بود تو را مظهر آینه

روزی که کرد تعبیه اسکندر آینه

نتوان زدود نقش رخت از ضمیر او

چون جان گرفته عکس تو را در بر آینه

مستی من زآینه نبود عجب که هست

لعل لبت شراب بود ساغر آینه

عکس تو را و آه مرا عاریت گرفت

روشن اگر که هست و مکدر گر آینه

در آینه چو دید جمالت کلیم گفت

کرده شعاع طور تجلی در آینه

دارد چرا گرنه بهشتست هر طرف

طوبی و حور در بر و هم کوثر آینه

آشفته داوری نبرد پیش شه زتو

اندر میان ما و تو بس داور آینه

جز در رخ علی نتوان دید نور حق

بهر جمال غیب بود حیدر آینه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۹۳آن می که از شعاعش آتش زند زبانه
  2. شمارهٔ ۹۹۴اصل ناپیدا و عکسی در میان افکنده‌ای
  3. شمارهٔ ۹۹۵ای که جان داری فدا کن در ره جانانه‌ای
  4. شمارهٔ ۹۹۶ما را عبث نبود که از بزم رانده ای
  5. شمارهٔ ۹۹۷گر نه ای چشم سیه بهر شکار آمده‌ای
  6. شمارهٔ ۹۹۸ای نسیم از چیست زلفش را پریشان کرده‌ای
  7. شمارهٔ ۹۹۹شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاه
  8. شمارهٔ ۱۰۰۰ای زلف پرشکن تو سراپا شکسته‌ای
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.