پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۸۱۵

زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستم

بعد عمری دید دل کامی که من می‌خواستم

جست دل زلف دلارامی که من می‌خواستم

یافته امشب دلارامی که من می‌خواستم

سوزی اندر بلبلان افکند و آتش زد به گل

داشت باد صبح پیغامی که من می‌خواستم

از چه پیر می‌فروشانم ز جامی خم نکرد

بود در پای خُم آنجا می که من می‌خواستم

بود چشم شوخ او را زلف خالی توامان

داشت بر کی دانه و دامی که من می‌خواستم

زاهدی را دید عاشق گشته رندی دوش گفت

جمع شد آن کفر و اسلامی که من می‌خواستم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۱۷زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم
  2. شمارهٔ ۸۱۸بغیر دست دل خود که بود بر دستم
  3. شمارهٔ ۸۱۹بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
  4. شمارهٔ ۸۲۰گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینم
  5. شمارهٔ ۸۲۱مقبول میفروش گر افتاد خدمتم
  6. شمارهٔ ۸۲۲ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمی‌بینم
  7. شمارهٔ ۸۲۳آتش کیست که من دیگ صفت در جوشم
  8. شمارهٔ ۸۲۴بکفر زلف آن ترسا بچه تا دین و دل دادم
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.