پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۸۳

داد حُسنت به تو تعلیم خودآرایی را

زیبِ اندام تو کرد این همه زیبایی را

قدرتِ عشق تو بگرفت به سرپنجهٔ حُسن

طرفة العین ز من قوهٔ بینایی را

هم مگر فتنهٔ چشم تو بخواباند باز

در تماشای تو آشوب تماشایی را

ای بت شرق بنه پا به اروپا تا پای

به زمین خشکد بت‌های اروپایی را

کرد سودای سر زلف تو دیوانه مرا

چه نهی سربه‌سر این آدمِ سودایی را

فقط اندوخته در عشق شکیبایی بود

کرد تاراج غم عشق شکیبایی را

دل به دریا زد و سر راه بیابان بگرفت

دل دریایی من بین سر صحرایی را

به یکی خضر ره عالم وحدت شد و هیچ

کس نیابد به از این عالم تنهایی را

اغلبم جا به سر کوچهٔ بی‌سامانی است

با چنین جا چه خورم غصهٔ بی‌جایی را

منحصر شد همه دار و ندارم به جنون

در چه ره خرج کنم این همه دارایی را

سر دل تا که نخورده است به یک سنگدلی

پند سودی ندهد هرزه و هرجایی را

حسّ من دشمن جان کیست نمی‌دانستم

که به من دشمنی است این همه دانایی را

عارف از خطهٔ تهران سوی تبریز گریخت

تا تحمل نکند آن همه رسوایی را

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۸۵ - به آن که گشته نهان در جوال نتوان گفتبه یار شرح دل پرملال نتوان گفت
  2. شمارهٔ ۸۶مدام یک نفسم سینه بی‌خروش نبود
  3. شمارهٔ ۸۷ - در موقع توقیف روزنامه ناهید که به جای آن ستاره صبح منتشر شده استتو ای ستارهٔ صبح وصال و روز امید
  4. شمارهٔ ۸۸ - دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتابدیشب به یاد روی تو ای رشک آفتاب
  5. شمارهٔ ۸۹آتش الهی آنکه بیفتد میان دل
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.