پرش به محتوای اصلی
عارف قزوینی عارف قزوینی

غزل‌ها

شمارهٔ ۸۴

دل اگر جا به سرِ طُرّهٔ جانان گیرد

به پریشان وطنی سازد و سامان گیرد

دل شود رام در آن زلف دل آرام اگر

گوی آرام ز کج‌تابیِ چوگان گیرد

برق‌آسا روی و سینه‌خروشان چون رعد

ابر چشمم سرِ رَهْ بر تو چو باران گیرد

باید از جانبِ جمهوریِ دل‌ها دلِ من

از سرِ زلفِ تو دادِ دلِ یاران گیرد

شعلهٔ آتشِ جمهوریِ ایران باید

اول از دامنِ تبریز به طهران گیرد

دود این شعله طرفدارِ قجر کور کند

شَرَرَش تا به سرِ تُربَتِ خاقان گیرد

دودمانی که از او مملکتی شد ویران

کوچه باقی است کزین کشور ویران گیرد

کشوری را که شَه از دیدن او بیزار است

پولش از کیسهٔ ملت به چه عنوان گیرد

تا کی این شاه پری پر و رو حوری لشکر

باجِ عیاشیِ خود از زنِ دهقان گیرد

تا از این سلطنت خانه برافکن نامی

هست ایران نتواند سر و سامان گیرد

شد مسلمانی ما آلتِ بازیچهٔ شیخ

کیست این آلت از این عالِمِ نادان گیرد

ادامه‌ی غزل‌ها

  1. شمارهٔ ۸۶مدام یک نفسم سینه بی‌خروش نبود
  2. شمارهٔ ۸۷ - در موقع توقیف روزنامه ناهید که به جای آن ستاره صبح منتشر شده استتو ای ستارهٔ صبح وصال و روز امید
  3. شمارهٔ ۸۸ - دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتابدیشب به یاد روی تو ای رشک آفتاب
  4. شمارهٔ ۸۹آتش الهی آنکه بیفتد میان دل
همه‌ی غزل‌ها ←

عارف قزوینی درباره‌ی عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیف‌ساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.