پرش به محتوای اصلی
اهلی شیرازی اهلی شیرازی

شمع و پروانه

بخش ۳۰ - بیمار شدن شمع و شکایت کردن از فلک

کسی تا کی ز داغ دل گدازد

دلی تا کی سوز عشق سازد

تنی کز داغ عشق افگار باشد

گر از مردن رهد بیمار باشد

شد آخر شمع بیمار از غم دوست

فتادش آتش تب در رگ و پوست

وجود نازکش چون تب کشیدی

عرق همچون گل از رویش چکیدی

چو از جانش زدی آتش زبانه

ز گلنارش فتادی نار دانه

گدازان شد تنش از تابش تب

صدش تبخاله بیرون ریخت از لب

ز تب سیم تنش از تاب میشد

چو سیم از آتش دل آب میشد

تن کافوری آنماه گلچهر

گدازان چو برف از تابش مهر

ز دل آتش بجای ناله میخاست

چو ماه چارده پیوسته میکاست

چو کلکی شد بدن از ضعف حالش

عیان شد رشته جان همچو نالش

نماند از هستی اش چون لاله آنماه

بجز داغ درون و شعله آه

چنانش آتش تب رخ برافروخت

که از گرمی جبینش دست میسوخت

ز تاب تب فرا رفت از سرش دود

کشید از سینه آهی آتش آلود

زبان بگشاد با چندین شکایت

همیگفت از سر سوز این حکایت

که کینت ایفلک با من چها کرد

ترا از یار و یار از من جدا کرد

مگر کم سوخت جانم ای ستمگر

که افزودی چنین داغش بر سر

تنم میسوزی و من میگدازم

که کوته میشود عمر درازم

چو مه آن کز تو در اوج کمالست

کمال دولتش عین زوالست

چراغ مهر کو را مهربانی

سحر افروزی و شامش نشانی

ز خاکش برکشی تا اوج افلاک

رسانی ذره ذره باز بر خاک

مه باریک را چون رشته تن

قوی دل گردد از مهر تو چون من

چو من آنگه که کار وی شود راست

بداغ نا امیدی بایدش کاست

کسی چون باشد از مهر تو شاکر

که خود سازی و هم خود سوزی آخر

بسوزی هر که را رخ برفروزی

نیفروزی چراغی تا نسوزی

شبی با کس نیاری روز کردن

که در روزش گذاری زنده چون من

ز تو هر کس چراغی برفروزد

چو بیند کوکب بختش بسوزد

چو برق آن کز تو در عالم علم گشت

کسی تا چشم برهم زد عدم گشت

نیم مومن اگر یکتن ز پستی

بکام دل رسانی تا تو هستی

چراغ کس نگردد از تو روشن

که ننشیند بزیر تیغ چون من

بشهد شکرین پروردنم چیست

بتیغ مرگ ضایع کردنم چیست

چو نخل مومم از بهر چه بستی

چه بستی، از چه رو بازم شکستی

همه طور تو بی هنجار باشد

همه دور تو بی پرگار باشد

نه من چون لاله دارم داغ ازین باغ

که اهل دل همه مردند ازین باغ

به آتش سوزم اینم کامرانیست

به حسرت میرم اینم زندگانیست

ز ضعفم بسکه یارای نفس نیست

اگر میرم کسی فریاد رس نیست

چنان در خود فرو رفتم که دیگر

مگر بردارم از جیب عدم سر

هوا داری که دل کردم بدو گرم

ببادش داده یی بادت ز من شرم

روا داری که از جور رقیبی

به تنهایی بمیرم چون غریبی

گر این جور و جفا بر من گزینی

الهی هم به روز من نشینی

ادامه‌ی شمع و پروانه

  1. بخش ۳۲ - گفتن شمع راز خود را به خادمانچو محرم را نباشد باز گویی
  2. بخش ۳۳ - نصیحت کردن کافور شمع راشنیدند آن دو تن چون قصه شمع
  3. بخش ۳۴ - خطاب شمع با کافور و استعانت از اوخوش آنکس را که چون شمع دلاویز
  4. بخش ۳۵ - دلجویی و چاره سازی عنبر شمع راخوشا یاری که یار مبتلاییست
  5. بخش ۳۶ - بونهادن عنبر بر آتش و خبر یافتن از پروانهخوشا دلخسته یی کور است یاری
  6. بخش ۳۷ - تضرع کردن شمع پیش عنبر و التماس مواصلت با پروانهعجب حالی است عشق و دردمندی
  7. بخش ۳۸ - رسول فرستادن شمع نور را بسوی پروانهرسولی بود امی چون پیمبر
  8. بخش ۳۹ - بیرون آمدن شمع از پرده فانوس و روان شدن نور بجستجوی پروانهاگر عاشق گهی بهر صبوری
همه‌ی شمع و پروانه ←

اهلی شیرازی درباره‌ی اهلی شیرازی

محمد بن‌ یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.