پرش به محتوای اصلی
ابوالحسن فراهانی ابوالحسن فراهانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱

گرچه در آینه ممکن نبود جان دیدن

صورت جان ز چه در روی تو نتوان دیدن

من کنم گریه و او خنده کند حاجت نیست

روز باران به چمن رفتن و بستان دیدن

زلف بردار ز رخساره که نیکو نبود

کفر را این همه هم صحبت ایمان دیدن

دیده را غرقه به خون گر نکنم پس چکنم

او مرا دید پریشان ز پریشان دیدن

هرکه در خواب سر زلف پریشان تو دید

سیر هرگز نشد از خواب پریشان دیدن

رخت آسان نتوان دید که آسان نبود

چشم را چشمه خورشید درخشان دیدن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳بنشست دلم عمری چون گرد به راه او
  2. شمارهٔ ۵۴تا به گلشن رفته ای بلبل به فریاد آمده
  3. شمارهٔ ۵۵تا کی کنی آزار من زار شکسته
  4. شمارهٔ ۵۶خوشا روزی که یادی از من آواره می‌کردی
  5. شمارهٔ ۵۷گفتگویت می‌دهد یاد از عتاب تازه‌ای
  6. شمارهٔ ۵۸می‌خورم می از برای گریهٔ مستانه‌ای
  7. شمارهٔ ۵۹تو چون هرگز غمی از خاطرم بیرون نمی‌کردی
  8. شمارهٔ ۶۰خوشم که با لب او آشنا نشد سخنی
همه‌ی غزلیات ←

ابوالحسن فراهانی درباره‌ی ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی حسینی متوفای ۱۰۴۰ قمری از شاعران سدهٔ یازدهم و صاحب رسالهٔ «شرح مشکلات دیوان انوری» است. وی از سادات حسینی فراهان و از شعرای سدهٔ یازدهم هجری است که پس از تحصیل دانشهای متداول در زادگاه خود به سبب تنگدستی و برای کسب کمال به اصفهان رفت و دو سال در نصرآباد مسکن گزید. سپس به شیراز رفته و در سلک ملازمان...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.