شمارهٔ ۱۶
ضرور بر زر رخسار شد سپاس مرا
که پیش سیمبران کرده روشناس مرا
بگو چگونه شود صحبتم بر آر به عقل
که ساخت ده دلا جمعیت حواس مرا
چنان ز پیرهن رنگ آمدم بیرون
که میکنند به بوی گل التماس مرا
دلم ز صحبت مردم کناره میخواهد
ز یار گوشهٔ چشمی است التماس مرا
ز خاک کوی تو پوشیدهام سراپای
دگر نمانده سروکار با لباس مرا