پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۲۰ - در بیان آنکه دنیا لیل است و آخرت نهار. اهل دنیا مظهر لیل‌اند و اولیاء مظهر نهار و نهار یک چیز است گاه در مظهر می‌نماید و گاه بی مظهر. حق‌تعالی قیامت را یوم دین خواند، پس آخرت روز باشد زیرا در روزِ روشن، بد و نیک پیدا شود؛ دوزخی از بهشتی ممتاز گر

این جهان همچو لیل و آن چو نهار

این بوَد چون دی آن بوَد چو بهار

خواب غفلت از آن شده است گران

که میِ لیل بی حد است و کران

ساقیِ لیل خلق را ز شراب

آن چنان کرده است مست و خراب

که به صد بانگ بر نمی‌خیزند

و ز شقا خون خود همی‌ریزند

حالت مرگشان کند بیدار

از چنین بیهشی بد هشیار

لیل خواب آورد یقین همه را

در خور آرد گیاهها رمه را

آنکه در لیل باشد او بیدار

نفس او را ز خفتگان مشمار

مرگ را دیده است او پیشین

زندگی بایدت به وی بنشین

مرد عاشق اگرچه مخلوق است

جان او نور و سر فاروق است

صورت او قیامت کبری است

وان قیامت که آید آن صغری است

زین قیامت عطا و بخشش‌هاست

وان قیامت برای زجر و جزاست

این و آن یک بوَد چو نور خداست

این قیامت بدان کزان نه جداست

هر دو را خاصیت بود یکسان

هر دو اسرار را کنند عیان

هر دو هستند آفتاب منیر

نیک و بد را نموده بی تغییر

نقد با قلب پیش این خلقان

در شب تار می‌رود یکسان

چونکه شب رفت روز شد پیدا

قلب بیشک یقین شود رسوا

مصطفی روز بود چونکه عیان

گشت شد آشکار هر پنهان

نه که بوبکر شد عزیز و گزین ؟

نی ابوجهل گشت خوار و لعین ؟

همگان را چو روز شد معلوم

کاصل هستی بد او و این معدوم

این مسی بود و او سراسر زر

شبه بود این و او یگانه گهر

غیر بوجهل صد هزار دگر

همه چون او شدند اهل سقر

مؤمنان نیز صد هزار هزار

اهل جنت شدند ازان مختار

نیست این را نهایت و مبدا

سرّ این بشنوی ز من فردا

سرّ این آن بود که دانی تو

نیستی جسم جمله جانی تو

خُرد همچو قراضه ز آنی تو

که ندانسته‌ای که کانی تو

مغز نغزی! گذر ز نقش و ز پوست

تا ببینی که نیست غیر تو دوست

چشم بگشا و در نگر خود را

نیک را گیر و ترک کن بد را

زانکه نیک و بد است در تو روان

فرق کن هر دو را و نیک بدان

اصل این هر دو از کجاست ببین

هر یکی را ز اصل خود بگزین

تا یقینم شود که دیده‌وری

از بد و نیک جمله باخبری

تو نئی از کنون بُدی ز قدیم

با خدا دائماً جلیس و ندیم

هم سوی حق نگر به خود منگر

هیچ مگسل از آن جنابْ نظر

تا بدانم که روی خود دیدی

زان صفاتت که بُد نگردیدی

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۲۲ - در بیان آنکه اصل دین محبت حق است، و جملۀ علمها برای آن است که آدمی را محبت حاصل شود و اگر باشد زیاده گردد. محبت بیعمل فایده دهد اما عمل بی محبت فایده ندهد. دلیل بر آنکه شخصی جرمها و گناههای بسیار خود را روزی بحضرت مصطفی علیه السلام یک بیک عرضه دمصطفی گفت هر که قومی را
  2. بخش ۱۲۳ - در بیان آن که آدمی اوست که ممیز باشد تا تواند فرق کردن میان حق و باطل و دروغ و راست و قلب و نقد. از این رو می‌فرماید پیغامبر علیه السلام که اَلمُؤْمِنُ کَیِّسٌ ممیزٌ. در هر که تمیز باشد به نقش ظاهر فریفته نشود همچنانکه صراف به نقش درم و سکهٔ آن مصطفی گفت مؤمن است عزیز
  3. بخش ۱۲۴ - در بیان آنکه هر ولی اول قطره‌ای بود، از غایت صدق و محبت و نهایت طلب و مودت حق آخر دریائی شد. پس هر ولی دریائی است بی پایان و هر دریائی از این دریاها از دریای با عظمت پر رحمت حق همچو موجی است و موجها در دریا متفاوت‌اند. موج مولانا قدسنا اللّه بسرهر ولیئی ز حق شده دریا
  4. بخش ۱۲۵ - در بیان آنکه مرید راستین اوست که احوال و تقرب شیخ را که بخدا دارد ظاهراً و باطناً اکتساب کرده باشد و بمقامات شیخ رسیده، باعتبار ما کان او را مرید خوانند و الا در حقیقت عین شیخ باشد. این چنین مرید را تفضیل مینهیم بر اولیای گذشته نه هر مرید ناقص رزان مریدان صلاح دین بدیک
  5. بخش ۱۲۶ - در بیان آنکه اولیا و ملک باطنشان و جمال روح بیچونشان از چشم حس پنهان است. همچون صورت جرمی و تنی ندارد پنهان مانده است. و صورت عالم ذره‌ای است از ملک باطن ایشان. جهت آنکه این جهان ظاهر و محسوس است بس هول و بزرگ و زیبا و خوب مینماید اگر از معنی و گر بدی نور اولیا پیدا
  6. بخش ۱۲۷ - در بیان آنکه لابد است که شیخ وسیلت گردد و رهبر، و بی‌شیخ ممکن نیست که کس به حق رسد و اگر ممکن بودی حق تعالی پیغامبران و مشایخ را نفرستادی و اگر نادراً کسی بی‌شیخ رسد، آنکه به واسطهٔ شیخ رسد کامل‌تر باشد، و دلیل بر این، شخصی هر روز خدای تعالی را صحبت شیخ به ز طاعتهاست
  7. بخش ۱۲۸ - در بیان آنکه بعضی اولیاء مشهوراند و بعضی مستور مرتبۀ مستوران بلندتر است از مرتبۀ مشهوران و از این سبب مشایخ بزرگ سرآمده همواره در تمنا و آرزوی آن بوده‌اند که از آن مستوران یکی را بیابند. و انبیاء نیز همچنین آرزو داشتند، حکایت موسی و خضر علیهما ااولیای میانه مشهوراند
  8. بخش ۱۲۹ - در بیان آن که هر روز مصطفی علیه السلام وقت غروب با صحابه بیرون شهر رفتی و روی سوی یمن کردی و فرمودی که «انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن» و با آن بو عشقبازی‌ها کردی و وجد و حالت نمودی و از خوشی آن بی‌هوش گشتی و سر بر زانوی یکی از صحابه نهادی و دباز آن پیشوای اهل زمن
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.