پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۲۶ - در بیان آنکه اولیا و ملک باطنشان و جمال روح بیچونشان از چشم حس پنهان است. همچون صورت جرمی و تنی ندارد پنهان مانده است. و صورت عالم ذره‌ای است از ملک باطن ایشان. جهت آنکه این جهان ظاهر و محسوس است بس هول و بزرگ و زیبا و خوب مینماید اگر از معنی و

گر بدی نور اولیا پیدا

آسمان و زمین شدی رسوا

بنمودی عظیم خرد و حقیر

همچو موئی میان طشت خمیر

گفته ‌ اند ار خرد شدی پیدا

تیره گشتی چو لیل شمس سما

بنمودی عظیم تار و کثیف

پیش آن نور پاک صاف لطیف

ور حماقت چو تن عیان بودی

بر آن شب چو روز بنمودی

پیش آن بحر آسمان وزمین

هست مانند کفک خرد و مهین

چشم حس را مبر سوی معنی

محو حق شو گذر کن از دعوی

راه جان را بجان توان رفتن

کی توان با تن آنچنان رفتن

ملک معنی بدان که بیحد است

صورت آنرا حجاب و هم سد است

پر معنی گشا بهل پا را

ترک جا کن بجوی بیجا را

تا ببینی جمال معنی را

بگذاری خیال و دعوی را

هست معنی چو آفتاب سما

هست صورت حقیر همچو سها

هردو هستند با تو نیک نگر

که کدامین به است ای سرور

بهترین را گزین چو دانایان

تا نمانی شقی چو خودرایان

زین که داری چرا تو بیخبری

عمر را بی عوض همی سپری

خویشتن را بدان چه چیزی تو

خوار منشین که بس عزیزی تو

نور یزدان درون قالب تست

خنک آنکس گه نور حق را جست

خویشتن را بدید کان نورا ست

از لطافت اگرچه مستور است

هر که بشناخت خویش را نیکو

هم خدا را شناخت بی ریب او

سوی شیطان اگر همیپوئی

در حقیقت تو بیگمان اوئی

ور بعکس آرزوت رحمان است

آخر الامرجات رضوان است

مینمایند هر دمت ز درون

گاه نقشی عزیز و گاهی دون

گه نموده فرشته گه شیطان

گونه گونه گهی از این گه از آن

تا کدامین ترا شود مخ ت ار

حشر با او شوی در آخر کار

راه عصیان و راه طاعت را

چون که بنمود حق بتو پیدا

خواه رو سوی نور اهل نعیم

خواه رو سوی نار اهل جحیم

چون نداری ز اصل قوت این

که گزینی بعشق راه گزین

دامن اهل دل بگیر که تا

دهدت راه در سرای بقا

قوتت بخشد ار ضعیفی تو

زو شوی فربه ار نحیفی تو

دهدت دیده تا شوی بینا

بی کتابی ترا کند استا

نظرش کیمیای بی ریبی

زر شوی زو نماندت عیبی

بردت آن طرف که منزل اوست

بی حجابی نمایدت رخ دوست

صحبتش را گزین کزان صحبت

دل رنجور تو برد صحت

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۲۸ - در بیان آنکه بعضی اولیاء مشهوراند و بعضی مستور مرتبۀ مستوران بلندتر است از مرتبۀ مشهوران و از این سبب مشایخ بزرگ سرآمده همواره در تمنا و آرزوی آن بوده‌اند که از آن مستوران یکی را بیابند. و انبیاء نیز همچنین آرزو داشتند، حکایت موسی و خضر علیهما ااولیای میانه مشهوراند
  2. بخش ۱۲۹ - در بیان آن که هر روز مصطفی علیه السلام وقت غروب با صحابه بیرون شهر رفتی و روی سوی یمن کردی و فرمودی که «انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن» و با آن بو عشقبازی‌ها کردی و وجد و حالت نمودی و از خوشی آن بی‌هوش گشتی و سر بر زانوی یکی از صحابه نهادی و دباز آن پیشوای اهل زمن
  3. بخش ۱۳۰ - در بیان آنکه سرّ به نااهل نشاید گفتن که او را زیان دارد. زیرا هر سخن را سرّی است و هر سرّی را سرّی دیگر هرکه سخن را داند و سر سخن را نداند ناچار کژ رود و باز سر پیش سر سر همچون سخن است، کسی که سر سر را نداند شنیدن سر زیانش دارد از این سبب موسی عگرچه این نوع نکته‌ها خوب است
  4. بخش ۱۳۱ - در تفسیر این آیه که ولنبلونکم بشیئی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال والانفس و الثمرات و بشر الصابرین. و هم در تفسیر این آیه که عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئاً و هو شر لکم و اللّه یعلم و انتم لاتعلمونسر این راز بشنو از قرآن
  5. بخش ۱۳۲ - در بیان آنکه دل مؤمن در میان انگشتان قدرت حق است، هر سو که آن دل میگردد خداش میگرداند که قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن یقلبه کیف یشاء و در تقریر آنکه عاشقان خدای تعالی را سه مرتبه است. و معشوقانش را سه مرتبه، اول میانه و آخر، منصور حلاج طیور الضحی لاتستطیع شعاعه
  6. بخش ۱۳۳ - در بیان آنکه مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز در غیب مشاهده میکرد و قطبی را دید که چهار هزار مرید داشت. همه اولیاء گشته و بحق رسیده، در چله از حق تعالی حالتی و مقامی میخواست که بدان نرسیده بود و در تمنای آن یارب یارب میگفت تا حدی بزرگ بود که بموافسخن شمس دین همیگفتیم
  7. بخش ۱۳۴ - در بیان آنکه حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز تا در صورت بود نور او در آسمان و زمین میتافت. و چون از دنیا نقل فرمود و آفتاب جمالش از جهان پنهان شد، آن نور را با خود خواست بردن. پس آسمان و زمین نیز محروم خواستند ماندن. از اینرو میفرماید فما بکچونکه آن جسم پاک شددر خاک
  8. بخش ۱۳۵ - در بیان آنکه معانی چنانکه هست در عبارت نگنجد و بچیزی نماند که لاضد له ولا ندله. لیکن چیزی می‌باید گفتن که لایق عقل مردم باشد تا او طالب آن شود. همچنانکه پیش کودک نابالغ لب شاهد را بشکر تشبیه کنند تا کودک از شیرینی شکر آنرا قیاس کند و گوید که چناکی کند بحر را ب قطره قیاس
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.