پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۳۴ - در بیان آنکه حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز تا در صورت بود نور او در آسمان و زمین میتافت. و چون از دنیا نقل فرمود و آفتاب جمالش از جهان پنهان شد، آن نور را با خود خواست بردن. پس آسمان و زمین نیز محروم خواستند ماندن. از اینرو میفرماید فما بک

چونکه آن جسم پاک شددر خاک

لرزه افتاد در همه افلاک

گشت پر درد قالب عالم

از غم نقل زبدۀ آدم

آسمان و زمین زغم بگریست

چونکه بر حال زار خود نگریست

که چها فوت شد ز هجرت او

گشت نالان ز جان بحضرت هو

کای کریم از چه از چنان گنجی

گشت مبدل نصیب ما رنجی

ذکر این آمده است در قرآن

رو نظر کن بمصحف و بر خوان

مابکت گفت در کلام مجید

بهر تنبیه را خدای وحید

نگریست آسمان بر آن دو نان

که بدند از عمی پی دونان

قبله شان بود دائماً دنیا

بوده غافل ز عالم عقبی

لیک بهر وفات مرد خدا

آمد عرض و سما ز غم بب کا

خواست گشتن خراب اندر حال

لیک از بهر قوم شاه رجال

از مرید و زخویش و از فرزند

که بوی بودشان ز جان پیوند

ماند بر جا چنانکه اول بود

این زمین بسیط و چرخ کبود

تا که اندر جهان بیاسایند

هر طرف گر روند و گر آیند

لیک اولاد جان نه ز آب و ز گل

که رسد وحیشان ز حق در دل

ولد آن را بدان که جنس بود

پری و دیو کی ز انس بود

گر ز شام اند و روم در ظاهر

همه هستند سر آن طاهر

صالحان جنس صالحان باشند

طالحان جنس طالحان باشند

ولد نوع اگرچه بود از نوح

چون نبودش درون تن آن روح

بود بیگانه از وی آن فرزند

ظاهراً گربدش بدو پیوند

لیس من اهلک نداش رسید

گفت هستی تو پاک و اوست پلید

نسبت صورتی نه چندان است

نسبت معنوی ز رحمان است

آدمی آنکس است کان دارد

غیر این جان ز عشق جان دارد

زند ه از حق بود نه از خور و خواب

باشدش وصل بی ظلام حجاب

خلف ی چون چنین هلد بر جا

پس بود بهر او جهان بر پا

تن بدل گشت صورت ظاهر

جان همان است معنی طاهر

لانفرق شنو تو از قرآن

نور حق ‌ اند نور را یک دان

هله زو تر کنید جهد شما

تا رهید از جهان حبس و عمی

یک یک اندر پی وی ای اولاد

بجهید از جهان کون و فساد

گر مریدید راه شیخ روید

سوی معشوق عاشقانه دوید

بیشماراند رهزنان شما

همه تشنه بخون جان شما

تیغ لاحول را بکف گیرید

همگان گر جوان و گر پیرید

گردن نفس کوست رهزنتان

بزنید و روید سوی جنان

دشمن آدم اوست آدمیان

مدهیدش بهیچ نوع امان

زنده گرماند آن سگ بدخو

نهلد تا بر آید ازحق بو

آخر کار جمله را بکشد

سوی پستی و بعد از آن بکشد

چشم جان باز کن نشین هشیار

که قوی رهزنی است آن مکار

کرد بیرون زجنت آدم را

چونکه در خورد دادش آن دم را

همچو مرغی بدام او درماند

اشگ از دیدگان چو جو میراند

ورد او ربنا ظلمنا بود

مدتی باز در تمنا بود

خلعت و تاج رفت و عریان ماند

بر سر نار هجر بریان ماند

آنچه بودش ز حق نماند در او

از سبو آب رفت و ماند سبو

تن همچو سبوش نالان شد

آب خود را ز عشق جویان شد

ناله ‌ اش را قبول کرد خدا

در سبویش نهاد دریاها

جان مهجور او بوصل رسید

باز آن فرع خوش باصل رسید

رنج پر سوز گشت گنج ابد

باز مقبول شد رهید از رد

گشت از اکسیر عشق جانش زر

شد در آن بحر قطره ‌ اش گوهر

جزو او کل شد و رهید از غم

باز در سور رفت از آن ماتم

دیو بود و فرشته ‌ ای شد باز

جغد بد کرد ایزدش شهباز

در زمین بود کمتر از ناهید

بر فلک رفت وبا ز شد خورشید

لفظ خورشید بهر تفهیم است

ورنه این لفظ ترک تعظیم است

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۳۶ - در بیان آنکه اولیا را جهت آن ابدال میخوانند که از حال و خلق اول مبدل شده‌اند و خلق حق گرفته‌اند که تخلقوا باخلاق اللّه. و در تقریر آنکه منصور که در عشق مرتبۀ اول داشت چون خلق او را فهم نکردند، عاشقان دیگر را که بالای اویند چگونه توانند فهم کردن اولیا را از آن سبب ابدال
  2. بخش ۱۳۷ - در بیان آنکه صحبت اولیای کامل و فقرای واصل از عبادت ظاهر مفیدتر است و استماع کلامشان بحق موصلتر از تحصیل علوم است. و در تقریر آنکه نه هر میلی دلیل جنسیت کند زیرا میلها هست لذاته و میلها هست لغیره. همچنانکه مردی از یکی جامگی خورد و باز توقع دیگرشحاصل این دان که خدمت مردان
  3. بخش ۱۳۸ - در بیان آنکه جنسیت لازم نیست که از طریق صورت باشد. شاید که دو چیز بظاهر مختلف باشند و بمعنی متحد. همچون نان و آب و طعام‌های دیگر از روی صورت جنس تو نیستند، تو متحرک و ایشان ساکن، تو ناطق و ایشان ساکت، تو زنده و ایشان مرده. لیکن از روی معنی اتحادهرچه زان خوش شوی وافزائی
  4. بخش ۱۳۹ - در بیان آنکه صحبت اولیا معظمترین طاعات و مفیدترین عبادات است. زیرا آنچه بسالی و دو باجتهاد خود کس نتواند حاصل کردن بساعتی اضعاف آن از صحبت شیخ میسر شود. همچنانکه اگر کسی بفکر و اجتهاد خود خواهد که صنعتی بیاموزد البته نتواند. و اگر بمرور ایام بعدبا علی گفت احمد مرسل
  5. بخش ۱۴۰ - در بیان آنکه عملها چون تخمهاست، روز قیامت از دانۀ هر تخمی صورتی روید که بدان نماند. آنچنانکه در این عالم از آب منی آدمی میشود که هیچ بمنی نمیماند،و از باد شهوت مرغ مرغی میشود که بباد نمیماند، و از دانۀ شفتالو و خرما درختی میشود که بدان نمیماند. دانه های عمل چو بر رویند
  6. بخش ۱۴۱ - در بیان آنکه حق تعالی آدمی را جهت معرفت و عبادت خود آفرید و مقصود از هستی آدمی آن بود که و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. و چون از او این معنی نیاید عمرش بیفایده گذشته باشد. اگرچه از او کارهای دیگر آید الا او را فایده نباشد. همچنانکه شمشیر بقگرچه از ما هزار کاردگر
  7. بخش ۱۴۲ - در بیان آنکه شیطان همه را راه میزند و علف دوزخ میکند، غیر از اولیا که گرد ایشان نمیتواند گردیدن که لاغوینهم اجمعین الاعبادک منهم المخلصین. بلکه از سایۀ ایشان میگریزد که ان الشیطان لیفرمن ظل عمر. هر که در سایۀ ولی خدا پناه گرفت هم گرد او نیز نیارجز مگر بر عباد مخلص او
  8. بخش ۱۴۳ - در بیان آنکه بسیاران بصورت اولیا برآمده‌اند و گفتار اولیا را آموخته و در حقیقت رهزن‌اند . هرکه تمییز دارد بایشان سر فرود نیاورد، و ولی را از عدو بشناسد، چنانکه صراف زر صافی را از قلب تمییز میکند، اگرچه در صورت بهم میمانند که المؤمن کیس ممیز و دردر تو تمییز اگر بود برهی
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.