پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۴۰ - در بیان آنکه عملها چون تخمهاست، روز قیامت از دانۀ هر تخمی صورتی روید که بدان نماند. آنچنانکه در این عالم از آب منی آدمی میشود که هیچ بمنی نمیماند،و از باد شهوت مرغ مرغی میشود که بباد نمیماند، و از دانۀ شفتالو و خرما درختی میشود که بدان نمیماند.

دانه های عمل چو بر رویند

همچو خویشان ترا ز جان جویند

هر عمل گویدت که ای بابا

از تو زادیم ما همه آنجا

خیره مانی در آن صور آن دم

شاد گردی و ارهی از غم

پس بگوئی که ای خدای ودود

چون شدند از من اینهمه موجود

گویدت در جواب ای نادان

نیست نادر در این ممان حیران

نی که هر نطفه در جهان از تو

بچه ‌ ای شد چو مه روان از تو

نی که از باد شهوت مرغان

میشود صد هزار مرغ پران

نی ز یک دانه ‌ ای ز زیر زمین

رسته شد بارور درخت گزین

پس ز آب دو چشم و باد نفس

که زنی اندر آن هوی و هوس

گر بزاید هزار حور و قصور

نیست نادر مدار این را دور

فعل و قول تو نیک و بد اینجا

همچو تخم است و نطفه ‌ ای دانا

زاید از هر یکی در آن عالم

صور بلعجب ترا هر دم

زاید از فعل خوب حور چو ماه

زاید از فعل زشت دیو سیاه

غیب بگذارنی در این عالم

زاد شادی ز نیک و از بد غم

یک وفا چون کنی تو با سلطان

عوضش میکند دو صد احسان

میدهد اسب و خلعت و منصب

میشود هم ترا بصدق محب

آن وفا هیچ ماند اینها را

فکر کن نیک اندر این یارا

فعل و قول تو چون بشاه رسید

زو ترا ملک و مالو جاه رسید

دانۀ فعلو قول تو چو در او

منصب و مال گشت و اسب نکو

همچنین دانه ‌ های پاک عمل

حور و جنت شوند بعد اجل

نطفه ‌ ای با بشر چه میماند

دانه ‌ ای با شجر چه میماند

دانه در زیر خاک شد شجری

با دو صد شاخ و برگ پر ثمری

هم منی گشت در رحم بشری

سخت خوب و لطیف چون قمری

میشود هم ز باد عنقائی

کو نظر تا کند تماشائی

دانه چشم چون رود در خاک

چه گمان میبری تو ای غمناک

که شود ضایع و نروید آن

از زمین روز حشر صد چندان

این گمانرا مبر که سهو و خطاست

عجز در کار حق بدان نه رواست

تا نشد نیست دانه اندر خاک

کی شد او هست زنده و چالاک

چونکه دانه گداخت شد فانی

انگهی شد نبات تا دانی

همچنین چون تنت شود معدوم

حشر گردی ترا شود معلوم

که از این نیست هستئی دادت

حق از آن بیش و کرد دلشادت

هر که کرد این طرف رکوع و سجود

زان سجودش بهشت شد موجود

بر زبان هر که راند ذکر خدا

مرغ جنت کند خدا آنرا

مرغ هرگز بذکر میماند

صنع هرگز بفکر میماند

نیستشان نسبتی بهمدیگر

ظاهر است این به پیش اهل نظر

عالمانرا جزاست حکم و قضا

دزد را دار و حبس و بند سزا

چونکه زخمی زدی تو بر مظلوم

شد درختی و رست از آن زقوم

دانۀ فسق و ظلم شد دوزخ

کرد مانند مرغت اندر فخ

نیک و بد را همه چنین میدان

فسق زاید جحیم و زهد جنان

خار کاری زخا رخان بری

شاخ گل کار تا ببار بری

عمل نیک گل بود میکار

عمل بد بود بتر از خار

خار را پیش یار نتوان برد

نزد صافی بکار ناید درد

زین طرف چونکه میبری آنجا

ارمغانی هر آنچه بهتر را

چیز نیکو گزین کن ازدل و جان

تا بری ارمغان بر جانان

عمر را بی عوض مکن ضایع

بهر اغراض کمتر ای بایع

یک دمه عمر را بمال جهان

نتواند خرید کس میدان

لیک با عمر مال عالم را

میتوان کسب کردن ای دانا

چون ندارد بهامده از دست

تا نمانی چو ماهیان در شست

دانۀ عمر بهر حق میکار

تا عوض بر دهد یکی دو هزار

چه هزاران که بیشمار شود

چونکه در کار کردگار رود

گرچه عمر شمرده داری تو

چونکه در راه حق سپاری تو

گردد آن عمر بیشمار و کنار

زانکه شد در ره خدا ایثار

عمر کان صرف حق شود باقی است

از می دایمش خدا ساقی است

وانکه در شوره خاک عالم دون

دانۀ عمر کاشت شد مغبون

بهر کشت آمدیم در دنیا

تا برش بدرویم در عقبی

زامدن چون مراد حق این بود

پس چه ارزیم چون نشد مقصود

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۴۲ - در بیان آنکه شیطان همه را راه میزند و علف دوزخ میکند، غیر از اولیا که گرد ایشان نمیتواند گردیدن که لاغوینهم اجمعین الاعبادک منهم المخلصین. بلکه از سایۀ ایشان میگریزد که ان الشیطان لیفرمن ظل عمر. هر که در سایۀ ولی خدا پناه گرفت هم گرد او نیز نیارجز مگر بر عباد مخلص او
  2. بخش ۱۴۳ - در بیان آنکه بسیاران بصورت اولیا برآمده‌اند و گفتار اولیا را آموخته و در حقیقت رهزن‌اند . هرکه تمییز دارد بایشان سر فرود نیاورد، و ولی را از عدو بشناسد، چنانکه صراف زر صافی را از قلب تمییز میکند، اگرچه در صورت بهم میمانند که المؤمن کیس ممیز و دردر تو تمییز اگر بود برهی
  3. بخش ۱۴۴ - در بیان آنکه عاشقان را مرگ عروسی است و وصال کلی زیرا مرگ ظهور آن عالم است و فنای این عالم و ایشان شب و روز در آن کاراند و پیشۀ ایشان این است و چون مرگ این معنی را بکمال میرساند پس مرگ را از جان خواهان باشند. صحابه رضی اللّه عنهم از این روی برهنهعاشقان از اجل نیندیشند
  4. بخش ۱۴۵ - در بیان آنکه مناصب این عالم همچون کوههای بلند است مثل سلطنت و وزارت و غیره و اهل مناصب چون بزان‌اند که بر آن کوههای بلند میروند. کوهها دایم برجاست و ایشان نیست میشوند باز بعضی را این کوههای بلند پیدا میکند و بعضی را رسوا میکند. نیکی بعضی در بی مهست منصب چو کوه در عالم
  5. بخش ۱۴۶ - بیان آنکه مرغ بپر پرد و آدمی بهمت. هر کرا همت عالی نباشد همچون مرغی است بی پر و بال و هر کرا همت عالی باشد دلیل است که پر و بالش قوی است، که الطیر یطیر بجناحیه فی الجهات و الادمی یطیر بجناح همته عن الجهات فی فضاء الذات و الصفات، و در تقریر آنکه پر و بال است همت انسان
  6. بخش ۱۴۷ - در بیان آنکه چون ولیی در حق ولی دیگر گواهی داد بولایتش اگرچه تو نظر آن نداری که آن ولایت را در او ببینی و الا اگر مقبلی باید که محققت شود. زیرا گواهی یک ولی بجای صد هزار است از خلق دیگر. چنانکه گواهی صراف در حق زر بجای صد هزار است که صراف نباشنددائماً شد حسام دین او را
  7. بخش ۱۴۸ - در بیان آنکه جهد را نیز از انبیا و اولیا باید دانستن که اگر ایشان نیاموختندی کس چه دانستی که جهد چه چیز استجهد را نیز هم از ایشان دان
  8. بخش ۱۴۹ - در بیان نقل فرمودن شیخ کریم الدین پسر بکتمر رحمة اللّه علیه. و در تقریر آنکه چون ولیی از این جهان رحلت کند نباید نومید شدن. که تا جهان قایم است اولیای حق دایم خواهند بودن. زیرا مقصود حق تعالی از این عالم و ازین خلق وجود مبارک ایشان است نه صورت جکرد رحلت ز تن کریم الدین
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.