پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۴۸ - در بیان آنکه جهد را نیز از انبیا و اولیا باید دانستن که اگر ایشان نیاموختندی کس چه دانستی که جهد چه چیز است

جهد را نیز هم از ایشان دان

که ز گفتارشان شده است عیان

گر نگفتی بطالبان احمد

که عبادت کنید بهر احد

روزه دارید و هم نماز کنید

دائماً ذکر با نیاز کنید

در جهان تخم نیکوی کارید

تا برش روز حشر بردارید

همچنان از مشایخ بینا

گر نماندی بیان جهد بما

کاندر این راه سر بباید باخت

بیسر و پای باید آن سو تاخت

ز آرزو و مراد باید خاست

از فزونی نفس باید کاست

نفس را هر نفس بباید کشت

که عدوئی است سخت زشت ودرشت

گفت اعدی عدوک است رسول

نفس را زانکه رهزن است چو غول

از همه دشمنانت او بتر است

که همه همچو پا و او چو سر است

بلکه او چشمه است و ایشان آب

او چو شهری بزرگ و ایشان باب

اصل اصل عذاب و دوزخ اوست

بلکه او بحر و دوزخ از وی جوست

کشتن نفس را مگیر گزاف

که بسوزن نکند کس که قاف

تو چو میشی و او چو گرگ دران

برنیائی بوی یقین میدان

جز مگر ایزدت دهد یاری

که ورا از میانه برداری

گردنش گر بری بری زو سر

بر فلک چون ملک پری بی پر

اینهمه پندها اگر ز ایشان

نرسیدی بما بنام و نشان

کی بدی خلق را ز جهد خبر

خیر نشناختی کسی از شر

پس یقین دان که جمله ایشان ‌‌ اند

دستگیر عد ّ و و خویشان اند

همه را بیگمان بدان زیشان

بنده شو چون رسی بدرویشان

تا از آن بندگی شهی یابی

گرچه بد اختری مهی یابی

بینوا زان شهان نوا یابد

دل تاریک او صفا یابد

هوشیاری او شود مستی

بر بلندی رود از این پستی

ملک جاوید گرددش حاصل

شود او در جهان حق کامل

مرده از جودشان شود زنده

گریه از لطفشان شود خنده

بر هر آن کور کافکنند نظر

دیده گردد تنش ز پا تا سر

آن چنان شیخ کاین بود صفتش

هیچ او را مجوی در جهتش

در جهت رو نمینماید او

تو ورا سوی بیجهت میجو

زانکه اندر تن او همه جان است

هم دلش تختگاه جانان است

رهبر جمع اینچنین کس بود

خلق را صدق از او همیافزود

همه را مایه بود از آن سایه

زنده زو خاندان و همسایه

مدتی بود رهبر این جمع

در شب تار صورتش چون شمع

آخر کار کردگار وجود

اینچنین گوهری زما بربود

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۵۰ - در تفسیر این آیه که ان الابرار یشربون الخ. و در بیان آنکه اولیا را مقامی دیگر است بالای بهشت فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر، و طعامی دیگر است و شرابی دیگر که غیر ایشان بهیچکس میسر نشود چنانکه مصطفی علیه السلام میفرماید که ان للّه تعالی شراباً اعده اولیا را بود مقام دگر
  2. بخش ۱۵۱ - در بیان آن که هر نبی و ولی که به عالم آمد و می‌آید نفحه‌ایست از حق تعالی. هر که را از یک نفحه مقصود حاصل نشد و آن نفحه فوت گشت نومید نباید شدن و نفحه دیگر باید طلبیدن، که تا عالم باقی است وجود مبارک ایشان باقی خواهد بودن، چنان که پیغامبر فرمود کنشنیدی چه گفت پیغمبر
  3. بخش ۱۵۲ - در بیان آنکه این عالم ذره‌ایست از آن عالم. زیرا این محدود است و آن نامحدود. و آن عالمها همه انوار و آثار حق‌اند و قایم بحق‌اند و از انوار او زنده‌اند. چون از این عالم محدود بگذری آن عالم نامحدود را که در جوار حق است ببینی واللّه العالمذره ‌ ای نیست آسمان و زمین
  4. بخش ۱۵۳ - در بیان آنکه حق تعالی پادشاهی است که بوزیر و امیر و حاجب و نایب و خدم و حشم محتاج نیست. جمع این همه بر خود جهت معاونت و یاری است و تعظیم یافتن. حق تعالی از این همه منزه است و مستغنی. حضرتش هم پادشاه است و هم وزیر و هم لشکر، آفتابی را که کمین بندشمس رالشکرش نه نوروی است
  5. بخش ۱۵۴ - در بیان آنکه ولی خدا در زمان خود نوح وقت است و عنایت او همچو کشتی است او طوفان بلانگاه دارنده و در تقریر آنکه طوفان آب اگرچه بلاست اما سهل است، زیرا آن بلا بر اجسام است.طوفان جهل از آن مشکلتر است زیرا هر که در او غرق شد ابدالآباد خلاص نیابدرحمت عالم است مرد خدا
  6. بخش ۱۵۵ - در بیان آنکه اصل در آدمی خلق است صورت را اعتبار نیست. زیرا که روز قیامت هرکس بلخق خود خواهد حشر شدن. اگر بصفت سگ باشد بصورت سگ حشر شود. دلیل بر آنکه التفات بر صورت نیست، حق تعالی سگ اصحاب کهف را از سلک اولیا خواند که ورابعهم کلبهم، چون در او خلقاصل خلق است و خلق مظهر آن
  7. بخش ۱۵۶ - در بیان آنکه حق تعالی ارواح را پیش از اشباح بنهصد هزار سال آفرید و همه را برحمت خود میپرورد و آسوده میداشت. چون فرمود الست بربکم گفتند بلی. ندا کرد که اهبطوا. از این عالم بیچون در آن عالم چون روید و در قوالب آب و گل ساکن شوید وفای عهد شما ظاهر گهرکرا جان او ز عهد الست
  8. بخش ۱۵۷ - در بیان آنکه بعد از وصول به حق که آن منزلست و نهایت کار خواص است، اخص خواص را در عین حق سیری دیگر است که آن سیر در منزل است. سیر راه نهایت دارد. اما سیر منزل را نهایت نیست. زیرا سیر راه از خود گذشتن است و خودی آدمی را آخری هست اما سیر منزل را کهسیر آن راه در وصال بود
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.