پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۵۷ - در بیان آنکه بعد از وصول به حق که آن منزلست و نهایت کار خواص است، اخص خواص را در عین حق سیری دیگر است که آن سیر در منزل است. سیر راه نهایت دارد. اما سیر منزل را نهایت نیست. زیرا سیر راه از خود گذشتن است و خودی آدمی را آخری هست اما سیر منزل را که

سیر آن راه در وصال بود

از کمالی سوی کمال رود

راه تن را نهایت است و کران

راه جان بیحد است و بی پایان

دائماً رفتن است در منزل

هیچ آخر ندارد آن حاصل

سیر آن راه بی نشان باشد

برتر از عقل و جسم و جان باشد

وهم فکر و بیان از آن دور است

زانکه آن راه نور در نور است

سیر ره تا بوقت مرگ بود

بعد مردن دگر روان نشود

سیر منزل مدام در کار است

آنچنان سیر از آن احرار است

نتوان رفت در قدم بقدم

کی ببرد وجود راه عدم

راه منزل چو بیکران باشد

رفتنش نیز همچنان باشد

نیست هیچ اندر آن طریق سکون

ابدا رفتن است در بیچون

سیر الی اللّه را بود عدی

سیر فی اللّه هست بیحدی

سیر الی اللّه از خودی است گذر

چون گذشتی دگر نماند سفر

سیر فی الله در خدا باشد

چون حق آن سیر دائما باشد

هیچ آخر مجوی آن ره را

زانکه نبود نهایت اللّه را

آنچنان سیر را دوی نبود

او نگردی تو تا توی نرود

چون توئی رفت سیر حق بود آن

فهم کن سر کل یوم شان

سیر هر ذات لایقش باشد

در خور گله سایقش باشد

سیر خود را مکن قیاس بحق

شیر نر را چه نسبت است ببق

چه بود ذره پیش شمس منیر

چه زند قطره پیش بحر و غدیر

چون تو هردیو را زبون باشی

با ملایک جلیس کی باشی

قطره را از خری مخوان دریا

ذره را هم مگوی شمس سما

مثل آن مگس که بر کاهی

شست بر بول خر بناگاهی

بر سر بول کاه گشته روان

بر سر کاه آن مگس گویان

کاینت کشتی و بحر و من ملاح

گشته هر سو روانه بی اریاح

مینمودش چمین خر عمان

کاه کشتی و خویش کشتیبان

بول نسبت باو چو دریا بود

آن قدر مرو را عظیم نمود

بینش هر کسی است لایق او

نیست خرد آنکه گشت عاشق هو

نسبتش بخشد اول او را حق

آنگهانش دهد ز عشق سبق

نور خود رادر او کند پنهان

تا همان نور گرددش جویان

ورنه کی جسته است ظلمت نور

بلکه دایم بود ز نور نفور

می نجسته است هیچ ضد ضد را

جوید از جان مدام ند ند را

هیچ جسته است گاو را شتری

یا شود کفو بنده شاه و حری

عاشق حق چه گرچو تو بشر است

نیک بنگر اگر ترا نظر است

گرچه نور است چه گهر دارد

بحر جانش چسان درر دارد

منگر تو بجسم خاکی او

چشم بگشا نگر بپاکی او

که ورای زمین و هفت سماست

در گذشته ز فرش و عرش و خلاست

علمش از حق بود چو پیغمبر

بسوی حق کند همیشه نظر

واسطه در میان او و خدا

نیست کس فهم کن تو این سر را

هرچه فرمایدش خدا کند آن

همچو گوئی است پیش ان چو کان

هر کجا راندش قدر برود

برسر و رو مثال گوی دود

فعل او را ز حق بدان نه از او

حق چو آب است و آن بود چون جو

مثل آلت است پیش خدا

هرچه خواهد کند از او پیدا

تو مکن اعتراض بر آلت

که از آلت نجست کس حالت

چه توانند کرد تیغ و سپر

چون نباشند در کف صفدر

صفدری کو که تیغ را راند

قلبها را چو شیر بدراند

هر که او رستم است نارامد

تا که خون عدو بیاشامد

عقل تو رستم است و نفس عدو

میگریزد ز بیم او هر سو

رو بدست آور و بکش او را

تا رهی از عنا و خوف وبلا

ایمن آنگه شوی از آن دشمن

که ببری سرش چو اهریمن

سر او چون بری نشینی خوش

برهی از چهار و پنج و ز شش

بی شش و پنج و چهار روح شوی

دستگیر همه چو نوح شوی

پند نوح است کشتی جانها

هرکه گیرد رهد ز رنج و بلا

هرکه بگرفت پند نوح زمان

نکند غرقه مرد را طوفان

هست طوفان روحها شهوات

کشتی نوح طاعت وصلوات

هرکه بنشست در چنین کشتی

گشت خوب و رهید از زشتی

وانکه نشنید پند نوح از جان

بیگمان غرقه گشت در طوفان

پند بپذیر اگر خردمندی

تا چو ما خوش به دوست پیوندی

ور بود مر ترا گذر زین پند

لایق حبس باشی و غل و بند

غافلی سخت از خود ای مسکین

دائماً زان بمانده ای غمگین

هیچ بیرون شدن نمییابی

گرچه بیدار و گرچه در خوابی

نیست در جهان سر و سامان

هر طرف میدوی چو سرگردان

زان سبب که نئی مطیع خدا

گشته ‌‌ ای از رضاش دور و جدا

در جفا میروی دو چشم گشا

کی بری از جفا تو غیر عمی

در چنین ره یقین بمانی زود

صد هزاران زیان بری بیسود

وای بر تو اگر چنین بروی

زین نگردی و اهل دل نشوی

عمر تو بیگمان شود ضایع

گرچه آخر شوی ز جان خاضع

هیچ گون زان خضوع بر نبری

چون پرت نیست گو چگونه پری

پیش ما آ که جان بری از ما

گرچه جغدی شوی چو باز و هما

ما همائیم و هم هما گیریم

غیر خود را بدان که نپذیریم

گر زمائی چرا ز ما دوری

از چئی در ظلام اگر نوری

شکر ما چراست پیش تو زهر

لطف ما از چه روست پیش تو قهر

نیست انسی ترا باهل درون

نظرت هست دائماً بیرون

زنده از خواب و خور چو حیوانی

اهل دل را از آن نمیدانی

اهل دل را هم اهل دل داند

طفل ابجد کتاب کی خواند

تیغ رستم کجا زند زالی

کی چو اطلس بود کهن شالی

مرغ خانه کجا پرد چو هما

چون ز پستی است کی رود بالا

هرکسی آن کند کز او آید

هیچ دیدی که شیر سگ زاید

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۵۹ - در بیان آنکه بندۀ خاص خدابر کافۀ خلایق مشفق است و میخواهد که همه را واصل کند، لیکن غیرت مانع میشود و در تقریر آنکه اگر معترضی اعتراض کند که در این کتاب هر ولیی را که ذکر میکنی میگوئی که بیمثل و بی نظیری و مانند تو کس نیامده است و نخواهد آمدن، ایحمله ‌ ها میکنم که بنمایم
  2. بخش ۱۶۰ - در بیان آنکه عاقل را یک اشارت بس است. زیرا در او آن حالت هست، بی آنکه بگویند میداند. چنانکه دو شخص بر قضیۀ دراز واقف باشند، بیک اشارت یکی تمامت قضیه را دیگری معلوم کند، لیکن کسی را که در آن قضیه وقوفی نباشد برمزی تمامت را کی توان معلوم کردنبلکه خود بی اشارتی معلوم
  3. بخش ۱۶۱ - در بیان آنکه معجز اکبر، سخن اولیاست، زیرا در معجزه‌ها و کرامات‌ها سحر و جادوی و سیمیا گنجد و ساحران جنس معجزه بسیار می‌نمایند. همچنین ضمایر را که کرامات اولیاست رمّالان و کاهنان و جوزبازان و پری‌زدگان می‌گویند، اما در سخن ایشان هیچ از اینها نمی‌رهبر رهروان حق سخن است
  4. بخش ۱۶۲ - در بیان آنکه تن چون ماهی است و عالم چون دریا و جوهر آدمی چون یونس. چنانکه یونس از شکم ماهی بتسبیح رهید تو نیز اگردر این تن مسبح باشی جوهر ایمانت خلاص یابد و اگر غفلت ورزی در شکم ماهی تن هضم و نیست شوی. و در تقریر آنکه انبیاء و اولیاء محک‌اند که باش در بطن حوت یونس وار
  5. بخش ۱۶۳ - در تفسیر و هو معکم اینما کنتم و نحن اقرب الیه من حبل الورید و فی انفسکم افلا تبصرون و من عرف نفسه فقد عرف ربه و قلوب العارفین خزائن اللّه.جوی در خود ورا چو جویانی
  6. بخش ۱۶۴ - مثل آوردن حکایت شاهزاده را در تقریر آنکه فریضه ترین همه چیزها بر آدمی دانست جوهر خود و شناخت خالق است و این معروفست که الحق اظهر من الشمس- اکنون خلق از چیزی که از آفتاب ظاهر تر است و از همه چیزها بدیشان نزدیکتر کورند و غافل و آنچه دور است و مشکلتو بدان شاهزاده میمانی
  7. بخش ۱۶۵ - در بیان آنکه مصطفی صلی اللّه علیه و آله خبر داد که اولیاء وارثان من اند و ایشان را روز قیامت شفاعت باشد که ولهم شفاعة فی الناس والشیخ فی قومه کالنبی فی امتهشاه محمود یک شبی میگشت
  8. بخش ۱۶۶ - استشهاد آوردن حکایت ابراهیم ادهم رحمة اللّه علیه جهت تاکید پند و موعظه بر این معنییک شبی خفته بود ابراهیم
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.